قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۱۲۶

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
در خراسان بود برنائی چو ماهاوفتاد آن ماه یوسف وش بچاه
بر زبر افتاد خاک او را بسیعاقبت زانجا بر آوردش کسی
حال بر وی گشته بود و روزگارباد ودم آورده کارش سخت زار
آن نکو سیرت محمد نام بودتا بدان عالم از او یک گام بود
چون پدر دیدش چنان گفت ای پسرای چراغ چشم و ای جان پدر
ای محمد با پدر لطفی بکنیک سخن بر گوی او گفت این سخن
کو محمد کو پسر کو هیچکساین بگفت و جان بداد این بود بس
در نگر ای سالک صاحبنظرتا محمد گوی و آدم در نگر
آدم آخر کو و ذریات اونام جزئیات و کلیات او
کو زمین کو کوه ودریا کو فلککو پری کو دیو مردم کو ملک
کو کنون آن صد هزاران تن بخاککوکنون آن صد هزاران جان پاک
کو بوقت جان بدادن پیچ پیچکو کسی کو جان و تن کو هیچ هیچ
هر دو عالم را و صد چندانکه هستگر بسائی و به بیزی زانچه هست
چون سرای پیچ پیچ آید ترابر سر غربال هیچ آید ترا