قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۱۳۰

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
آن مگس می‬شد ز بهر توشۀدید کندوی عسل در گوشۀ
شد ز شوق آن عسل دلدادۀدر خروش آمد که کو آزادۀ
کز من مسکین جوی بستاند اودر درون کندویم بنشاند او
شاخ وصلم گر ببار آید چنینهیچ نیکوتر نی است از انگبین
کردگارش داد خود بیرون شویدر درون ره داد و بستد زوجوی
چون مگس را در عسل افتاد کارپا ودستش در عسل شد استوار
از طپیدن سست شد پیوند اووز چخیدن سخت تر شد بند او
در خروش آمد که ما را قهر کشتانگبینم سخت تر از زهر کشت
گر جوی دادم دو جو اکنون دهمبو کزین درماندگی بیرون جهم
کس در این وادی دمی فارغ مبادمرد این وادی بجز بالغ میاد
روزگاری ای دل آشتفه کارپا و دستت در عسل شد استوار
بس ببازاری می‬شماری روزگاریا بغفلت می‬گذاری روزگار
خیز و این وادی مشکل قطع کنباز بر از جان و از دل قطع کن
زانکه تا با جان و بادل هم بریمشرکی وز مشرکان غافل تری
برفشان جان در ره و دل کن نثارورنه ز استغنا بگردانند کار