قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۱۲۹

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
گفت مردی مرد را از اهل رازپرده شد از عالم اسرار باز
هاتفی در حال گفت ای پیر زودهر چه می‬خواهی بخواه و گیر زود
پیر گفتا من بدیدم کانبیامبتلا بودند دایم در بلا
هر کجا رنج و بلائی بیش بودانبیا را آن همه در پیش بود
انبیا را چون بلا آمد نصیبکی رسد راحت بدین مرد غریب
من نه عزت خواهم و نه خواریئیکاش در عجز خودم بگذاریئی
چون نصیب مهتران درد است و رنجکهتران را کی تواند بود گنج
ابنیا بودند سر غوغای کارمن ندارم تاب دست از من بدار
هرچه گویم از میان جان چه سودتا ترا کاری نیفتد زان چه سود
گر چه در بحر خطر افتادۀهمچو کف کی بر ز بر افتادۀ
از نهنگ قهر اگر آگاهیئیکی سلوک اینچنین ره خواهیئی
اول از پندار مانی بیقرارچون در افتی جان کی آری برکنار