قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۱۳۴

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
رفت پیش بوعلی آن پیرزنکاغذ زر برد کاین بستان زمن
شیخ گفتا عهد دارم من که نیزجز ز حق نستانم از کس هیچ چیز
پیرزن در حال گفتا بوعلیاز کجا آوردی آخر احولی
مرد را در دیده اینجا غیر نیستکعبه را ضدیتی با دیر نیست
تو دین ره مرد عقد و حل نۀچند بینی غیر اگر احول نۀ
مرد سالک چون بحد دل رسیداندرین ره چون بدین منزل رسید
بشنود از وی سخنها آشکارهم بدو ماند وجودش پایدار
هم جز او کس را نه بیند یک زمانهم جز او کس را نداند درجهان
هم در او هم زاو و هم با او بودهم برون از هر سه این نیکو بود
هر که در دریای وحدت گم نشدگر همه آدم بود مردم نشد
هرکه از اهل هنر و ز اهل عیبآفتابی دارد اندر جیب غیب
عاقبت روزی بود کان آفتاببا خودش گیرد بر اندازد نقاب
هر که او در آفتاب خود رسیدتو یقین میدان ز نیک و بد رهید
تا تو باشی نیک و بد اینجا بودچون تو کم گشتی همه سودا بود
ور تو مانی در وجود خویش بازنیک و بد بینی در این راه دراز
تا که از هیچی پدیدار آمدیدر وجود خود گرفتار آمدی
کاشکی اکنون چو اول بودۀیعنی از هستی معطل بودۀ
از صفات بد بکلی پاک شوبعد از آن بادی بکف با خاک شو
از کجا دانی که اندر تن تراچه پلیدیهاست چه گلخن ترا
مار و کژدم با تو زیر پرده‬اندخفته‬اند و خویشتن گم کرده‬اند
گر سر موئی فرا ایشان کنیهر یکی را همچو صد ثعبان کنی
هر یکی را دوزخ پر مار هستتا نپردازی تو دوزخ کار هست
گر برون آئی از اینها پاک توخوش بخاک اندر شوی در خاک تو
ورنه زیر خاک چه کژدم چه مارمی‬گزندت سخت تا روز شمار
تا کی ای عطار ازین حرف مجازبا سر اسرار و توحید آی باز
مرد سالک چون رسید این جایگاهجایگاه و مرد برخیزد ز راه
گم شود زیرا که پیدا آید اوگنگ گردد زانکه گویا آید او
جزء گردد کل شود نه کل نه جزوصورتی باشد صفت نه جان نه عضو
هرچهار آید برون از هرچهارصد هزار آید برون از صد هزار
در دبیرستان این سر عجبصد هزاران عقل بینی خشک لب
عقل اینجا کیست افتاده بدرمانده طفلی کور و مادرزاد و کر
ذرۀ هر کو از این سر یافته استسر ز ملک هر دو عالم تافته است
خود چو این کس نیست موئی در جهانچون بیابد نیز بوئی در جهان
گرچه این کس نیست کل هم این کس استگر وجود است و عدم هم این کس است