مقاله ثالثه
عذر بلبل
بلبل شیدا درآمد مست مستنه ز عشق او نیست نه از عقل هست
معنیئی در هر هزار آواز داشتزیر هر معنی جهانی راز داشت
شد در اسرار معانی نعره زنکرد مرغان را زبان بند از سخن
گفت بر من ختم شد اسرار عشقجملۀ شب میکنم تکرار عشق
نیست چون داود یک افتاده کارتا ز بور عشق خوانم زار زار
زاری اندر نی ز گفتار من استزیر چنگ از نالۀ زار من است
گلستانها پرخروش از من بوددر دل عشاق جوش از من بود
باز گویم هر زمان راز دگردر دهم هر لحظه آواز دگر
عشق چون برجان من زور آوردهمچو دریا جان من شور آورد
هر که شور من بدید از دست شدگرچه بس هشیار آمد مست شد
چون نهبینم محرمی سالی درازتن زنم با کس نگویم هیچ راز
چون کند معشوق من در نوبهاربوی مشک خویش در عالم نثار
من نمایم خوش بروی او دلمحل کنم از طلعت او مشکلم
بار معشوقم چو ناپیدا شودبلبل شوریده کم گویا شود
زانکه رازم در نیاید هر یکیراز بلبل گل بداند بیشکی
من چنان در عشق گل مستغرقمکز وجود خویش محو مطلقم
در سرم از عشق گل سودا بس استزانکه معشوقم گل رعنا بس است
طاقت سیمرغ نارد بلبلیبلبلی را بس بود عشق گلی
چون بود صد برگ دلدار مرانیست غم بی برگی کار مرا
گل که حالی بشکفد چون دلکشیاین همه در روی من خندد خوشی
چون ز زیر پرده گل حاضر شودخندهاش در روی من ظاهر شود
کی تواند بود بلبل یک شبیخالی از عشق چنان خندان لبی
هدهدش گفت ای بصورت مانده بازبیش از این از عشق رعنائی مناز
عشق روی گل بسی خارت نهادکارگر شد بر نو و کارت نهاد
گل اگرچه هست بس صاحب جمالحسن او در هفتۀ گیرد زوال
عشق چیزی کان زوال آرد پدیدکاملان را زان ملال آرد پدید
خندۀ گل گرچه در خارت کشدروز و شب در نالۀ زارت کشد
در گذر از گل که گل هر نوبهاربر تو میخندد به معنی شرم دار