قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت در این معنی

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
شهریاری دختری چون ماه داشتعالمی پر عاشق گمراه داشت
فتنه را بیداری پیوست بودزانکه چشم نیم‬خوابش مست بود
عارض از کافور و زلف از مشک داشتآب حیوان بی‬لبش لب خشک داشت
گر جمالش ذرۀ پیدا شدیعقل از لایعقلی شیدا شدی
گر شکر طعم لبش بشناختیاز خجل بفسردی و بگداختی
از قضا می‬رفت درویشی اسیرچشم افتادش بدان ماه منیر
داشت بر کف گردۀ آن بینوانان او وامانده بد بر نانوا
چشم او چون بر رخ آن مه فتادگرده از دستش شد و در ره فتاد
دختر از پیشش چو آتش در گذشتخوش بر او خندید و خوش خوش برگذشت
آن گدا چون خندۀ آن مه بدیدخویش را در خون و خاک ره بدید
داشت مسکین نیم جان و نیمه نانز اندو نیمه پاک شد در یک زمان
نی قرارش بود شب نی روز همدم نزد از گریه و از سوز هم
یاد کردی خندۀ آن شهریارگریه افتادی چو ابر نوبهار
هفت سال القصه بس آشفته بودباسگان در کوی دختر خفته بود
بندگان دختر و خدمتگرانجمله گشتند ای عجب واقف بر آن
عزم کردند آن جفاکاران بجمعتا ببرند آن گدا را سر چو شمع
در نهان دختر گدا را خواند و گفتچون توئی را همچو من کی بوده جفت
قصد تو دارند بگریز و بروبر درم منشین تو برخیز و برو
آن گدا گفتا که من آن روز دستشسته‬ام از خود که گشتم از تو مست
صد هزاران جان چون من بیقرارباد بر روی تو هر ساعت نثار
چون مرا خواهند کشتن ناصوابیک سؤالم را بلطفی ده جواب
چون مرا سر می‬برندی بی‬گماناز چه خندیدی تو درمن آن زمان
گفت چون می‬دیدمت بس بی‬هنربر تو خندیدم از آن ای بیخبر
بر سروریش تو خندیدن رواستلیک در روی تو خندین خطاست
این بگفت ور فت از پیشش چو دودهرچه بود اصلا همه چیزی نبود