مقاله ثالث و اربعون
در بیان وادی ششم که حیرت باشد
بعد از آن وادی حیرت آیدتکار دایم درد و حسرت آیدت
هر نفس اینجا چو تیغی باشدتهردمی اینجا دریغی باشدت
آه باشد درد باشد سوز همروز و شب باشد نه شب نه روز هم
از بن هر موی آنکس نه به تیغمیچکد خون مینگارد ای دریغ
آتشی افسرده باشد مرد ایندر تحیر سوخته از درد این
مرد حیران چون رسد آنجایگاهدر تحیر مانده و گم کرده راه
گم شود در راه حیرت محو و ماتبیخبر از بود خود وز کاینات
هر که زد توحید برجانش رقمجمله گردد محو از او او نیز هم
گر بدو گویند هستی یا نۀسر بلند عالمی پستی کۀ
در میانی یا برونی از میانبر کناری یا نهانی یا عیان
فانیئی یا باقیئی یا هر دوئیهر دوئی یا تونۀ یا نه توئی
گوید اصلا می ندانم چیز منوین ندانم هم ندانم نیز من
عاشقم اما ندانم بر کیمنی مسلمانم نه کافر پس چیم
لیکن از عشقم ندارم آگهیهم دلی پر عشق دارم هم تهی