قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۱۳۸

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
خسروی کافاق در فرمانش بوددختری چون ماه در ایوانش بود
از نکوئی بود چون رشک پرییا بهار و سرو گل در دلبری
طره او صد دل مجروح داشتهر سر مویش رگی با روحداشت
ماه رویش همچو فردوس آمدهزانکه از ابروش دو قوس آمده
چون ز قوسش تیر باران آمدیغاب قوسینش ثناخوان آمدی
نرگس مستش ز مژگان خار رادر ره افکندی بسی هشیار را
روی آن عذراوش خورشید چهردر نکوئی بهتر از ماه سپهر
در و یاقوتش که جان را قوت بودزان همی روح القدس مبهوت بود
چون بخندیدی لبش آب حیاتتشنه مردی وز لبش جستی زکات
هر که کردی در زنخدانش نگاهاوفتادی سرنگون در قعر چاه
هر که صید روی چون ماهش شدیبی‬رسن حالی فرا چاهش شدی
آمدی گه گه ز پیش پادشاهاز پی خدمت غلامی همچو ماه
چه غلامی آنکه او داد از جمالمهر و مه را هم محاق و هم زوال
در بسیط عالمش همتا نبودبر سر کویش بجز غوغا نبود
صد هزاران خلق در بازار و کویخیره ماندندی در آن خورشید روی
کرد روزی از قضا دختر نگاهدید روی آن غلام پادشاه
دل ز دستش رفت و در خون اوفتادعقل او از پرده بیرون اوفتاد
عقل رفت و عشق بروی زور یافتجان شیرینش ز تلخی شور یافت
مدتی با خویشتن اندیشه کردعاقبت هم بیقراری پیشه کرد
در گداز و سوز از عشق و فراقجان اسیر درد ودل پر اشتیاق
بود او را دو کنیزک مطربهدر اغانی سخت عالی مرتبه
جمله موسیقار زن بلبل سرایلحن داودی ایشان جانفزای
حال خود در حال با ایشان بگفتترک نام وننگ و ترک جان بگفت
هر کرا شد عشق جانان آشکارجان چنان جائی کجا آید بکار
گفت اگر عشقم بگویم با غلامدر غلط افتد که هم نبود تمام
حشمتم را هم زیان دارد بسیکی غلامی را رسد چون من کسی
ور نگویم قصه خویش آشکارچون کنم با این دل دور از قرار
صد کتاب صبر بر خود خوانده‬امچون کنم بی صبرم و درمانده‬ام
آن همی خواهم که زان سرو سهیبهره یابم او نیابد آگهی
گر چنین مقصود من حاصل شودکار جان من بکام دل شود
چون خوش آوازان شنیدند این سخنجمله گفتندش که دل ناخوش مکن
ما به شب پیش تو آریمش نهانآن چنان کو را خبر نبود در آن
یک کنیزک شد نهان پیش غلامگفت حالی تا به پیش آورد جام
داروی بیهوشیش در می‬فکندلاجرم بی‬خویشیئی در وی فکند
چون بخورد آنمی غلام از خویش شدکار آن زیبا کنیزک پیش شد
روز تا شب آن غلام سیمبربود مست و از دو عالم بیخبر
چون شب آمد آن کنیزان آمدندپیش او افتان و خیزان آمدند
پس نهادند آن زمان در بسترشدر نهان بردند پیش دخترش
زود بر تخت زرش بنشاندندگوهرش بر فرق می افشاندند
نیم شب چون نیم مستی آن غلامچشم چون نرگس گشاد از هم تمام
دید قصری همچو فردوس از نگارتخت زرین از کناری تا کنار
عنبرین ده شمع بر افروختندهمچو هیمه عود تر می‬سوختند
برکشیده آن بتان یکسر سماععقل و جان را کرده جان و تن وداع
بود آن دختر میان جمع درهمچو خورشیدی بنور شمع در
در میان آن همه شادی و کامگم شده در چهره دختر غلام
مانده بد او خیره نی عقل و نه جاننی در این عالم به معنی نه در آن
چشم بر رخسارۀ دلدار داشتگوش بر آواز موسیقار داشت
سینه پر عشق و زبان لال آمدهجان او از ذوق در حال آمده
هم مشامش بوی عنبر یافتههم دهانش آتش تر یافته
دخترش در حال جام می بدادنقل می را بوسۀ در پی بداد
چشم او در چهرۀ جانان بمانددر رخ دختر همی حیران بماند
چون نمی‬آمد زبانش کارگراشک می‬بارید و می‬خارید سر
هر زمان آن دختر همچون نگاراشک بر رویش فشاندی صد هزار
گه لبش را بوسه دادی چون شکرگه نمک در بوسه کردی بی‬جگر
گه پریشان کرد زلف سرکششگاهگم شد دردو جادوی خوشش
وان غلام مست پیش دلنوازمانده نی بیخود نه با خود چشم باز
اندرین نظاره می‬بود آن غلامتا برآمد صبح از مشرق تمام
چون درآمد صبح و باد صبح جستاز خرابی شد غلام آنجا ز دست
چون بخفت آنجا غلام سرفراززود بردندش بجای خویش باز
بعد از آن چون آن غلام سیمبریافت آخر اندکی از خود خبر
شور آورد و ندانستش چه بودبودنی چون بود از شورش چه سود
گرچه هیچ آبی نبودش بر جگرآب او بگذشت از بالای سر
دست بر زد جامه بر تن چاک کردموی از سر کند و بر سر خاک کرد
قصه پرسیدند زان شمع طرازگفت نتوانم نمود این قصه باز
آنچه من دیدم عیان مست و خرابهیچکس هرگز نبیند آن بخواب
آنچه تنها بر من حیران گذشتبر کسی هرگز ندانم کان گذشت
آنچه من دیدم نیارم گفت باززین عجایب تر نیفتد هیچ راز
هر یکی گفتند کاخر اندکیبا خود آی و بازگو از صد یکی
گفت من درمانده‬ام چون مضطریکانهمه من دیده‬ام یا دیگری
من ندانم کان ز مستی دیده‬امیا بهشیاری صفت بشنیده‬ام
هیچ نشنیدم چو بشنیدم همهمن ندیدم گرچه من دیدم همه
عاقلی گفتش که خوابی دیدۀکاینچنین دیوانه و شوریدۀ
گفت من آگه نیم پنداریئییا که خوابی دیده یا بیداریئی
زین عجب تر حال نبود در جهانحالتی نی آشکارا نی نهان
نی توانم گفت نی خاموش بودنه میان این و آن مدهوش بود
نه زمانی محو می‬گردد ز جاننه از او یک ذره می‬یابم نشان
دیده‬ام صاحب جمالی کز کمالهیچ کس ندهد نشان در هیچ حال
نیست پیش چهره او آفتابذرۀ والله اعلم بالصواب
چون نمی‬دانم چگویم بیش ازینگرچه او رادیده‬ام من پیش ازین
من چو او رادیده و نادیده‬امدر میان این و آن شوریده‬ام