قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۱۴۱

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
شیخ نصر آباد را بگرفت دردکرد چل حج بر توکل اینت مرد
بعد از آن موی سپید و تن نزاربرهنه دیدش کسی با یک ازار
در دلش تابی و در جانش تفیبسته زناری و بگشاده کفی
آمده نی از سر دعوی و لافگرد آتشگاه گبری در طواف
گفت شخصی ای بزرگ نامداراین چه کار تست آخر شرم دار
کرده چندین حج و چندین سروریحاصل این جمله آمد کافری
این چنین کار از سر خامی بوداهل دل را از تو بدنامی بود
این کدامین شیخ کرد این راه کیستمی ندانی تو که آتشگاه کیست
شیخ گفتا کار من سخت اوفتادآتشم در خانه و رخت اوفتاد
شد از این آتش مرا خرمن ببادداد کلی نام و ننگ من بباد
گشته‬ام کالیو کار خویشتنمی ندانم حیلۀ زین بیش من
چون در آید اینچنین آتش بجانکی گذارد نام و ننگم یک زمان
تا گرفتار چنین کار آمدماز کنشت و کعبه بیزار آمدم
ذرۀ گر حیرتت آید پدیدهمچو من صد حسرتت آید پدید