قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۱۴۲

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
نو مریدی بود دل چون آفتابدید پیر خویش را یک شب بخواب
گفت از حیرت دلم در خون نشستکار تو برگوی آنجا چون گذشت
در فراقت شمع دل افروختمتا تو رفتی من ز حیرت سوختم
من ز حیرت گشتم اینجا راز جویکار تو چونست آنجا بازگوی
پیر گفتا مانده‬ام حیران و مستمی‬گزم دائم بدندان پشت دست
ما بسی در قعر این زندان وچاهاز شما حیران‬تریم این جایگاه
ذرۀ از حیرت عقبی مرابیش از صد کوه در دنیی مرا