یک شبی محمود طوسی بحر رازبا مریدی گفت دایم میگداز
تا چو اندر عشق بگدازی تمامپس شوی از ضعف چون موئی مدام
چون شود شخص تو چون موئی نزارجایگاهی سازدت در زلف یار
هر که چون موئی شود در کوی اوبیشکی موئی شود درموی او
گر تو هستی راه بین و دیده ورموی در موی این چنین اندر نگر
هر که او رفت از میان اینک فناچون فنا گشت از فنا اینک بقا
گر ترا هست این دل زیر و زبربر صراط و آتش سوزان گذر
غم مخور کاتش ز روغن وز چراغدودۀ پیدا کند چون پر زاغ
چون بر آن آتش کند روغن گذراز وجود روغنی آید بدر
گر چه ره بر آتش سوزان کندخویشتن را قالب قرآن کند
گر همی خواهی که تو آنجا رسیاندرین منزلگه والا رسی
خویش را اول ز خود بیخویش کنپس براتی از عدم در پیش کن
جامۀ از نیستی درپوش توکاسۀ پر از فنا کن نوش تو
خرقه از ما کان یکی در بر فکنطیلسان لم یکن بر سر فکن
در رکاب محو کن پائی ز هیچرخش ناچیزی بران جائی ز هیچ
بر میان نه از کمر زیر و زبرهمچنان بر بند از لاشئی کمر
طمس کن چشم و زهم بگشای زودبعد از آن در چشم کن کحل نبود
کم شو و زین هم بیکدم کم مباشپس ازین کم گشتگی در غم مباش
همچنان میرو بدین آسودگیتا رسی در عالم کم بودگی
گر بود زین عالمت موئی اثرنیست زین عالم ترا موئی خبر
گر سر موئی بماند از خودیتهفت دریا را نماید پر بدیت