قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۱۴۵

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
صوفیئی می‬رفت چون بی‬حاصلیزد قفائی محکمش سنگین دلی
با دلی پر خون سر از پس کرد اوگفت آن کز تو قفائی خورد او
قرب سی سالست تا او مرد و رفتعالم هستی به پایان برد و رفت
مرد گفتش ای همه دعوی نه کارمرده کی گوید سخن شرمی بدار
تا که تو دم می‬زنی همدم نۀتا که موئی ماندۀ محرم نۀ
گر بود موئی اضافت در میانهست صد عالم مسافت در میان
وانکه شد هم بیخبر هم بی اثردر میان جمع اودارد خبر
گر تو خواهی تا درین منزل رسیتا که موئی ماندۀ مشکل رسی
هرچه داری آتشی را برفروزتا ازار پای در آتش بسوز
چون نماند هیچ مندیش از کفنبرهنه خود را در آتش در فکن
چون همه رخت تو خاکستر شودذرۀ پندار تو کمتر شود
ور چو عیسی یک سر سوزن بمانددر رهت ای مرد صد رهزن بماند
گر چو عیسی رخت در کوی افکندسوزنش هم بخیه بر روی افکند
چون حجاب آید وجود اینجایگاهراست ناید مال و ملک و اسب و جاه
هرچه داری یک یک از خود بازکنپس بخود در خلوتی آغاز کن
چون درونت جمع شد در بیخودیتو برون آئی ز نیکی و بدی
چون نماند نیک و بد عاشق شویپس فنای عشق را لایق شوی