قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۱۴۶

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
بود شاهی ماهرو خورشید فرداشت چون یوسف یکی زیبا پسر
کس بحسن او پسر هرگز نداشتهیچکس آن حشمت و آن عز نداشت
خاک او بودند دلبندان همهبندۀ رویش خداوندان همه
گر بشب آن ماه پیدا آمدیآفتابی نو بصحرا آمدی
روی او را وصف کردن روی نیستزانکه وصف از روی او یک موی نیست
گر رسن کردی از آن زلف سیاهصد هزاران دل فرو رفتی به چاه
زلف عالم سوز آن شمع طرازکار کردی بر همه عالم دراز
وصف حسن و زلف آن یوسف جمالشرح نتوان داد در پنجاه سال
چشم چون نرگس اگر برهم زدیآتشی در جمله عالم زدی
خنده او چون شکر کردی نثارصد هزاران گل شکفتی بی بهار
از دهانش خود نشد معلوم هیچزانکه نتوان گفت از معدوم هیچ
چون ز زیر پرده بیرون آمدیهر سر مویش بصد خون آمدی
فتنه جان و جهان بود آن پسرهر چه گویم بیش از آن بودآن پسر
چون برون راندی سوی میدان فرسبرهنه بودیش تیغ از پیش و پس
هر که سوی آن پسر کردی نگاهبر گرفتندیش در ساعت ز راه
بود درویشی گدایی بی‬خبربیسر و بن شد ز عشق آن پسر
بهره زو جز عجز و آشفتن نداشتجانش می‬شد زهره گفتن نداشت
چون ندید آن درد را هم پشت اوتخم غم در جان و دل می‬کشت او
روز و شب در کوی او بنشسته بودچشم از خلق جهان بربسته بود
دیده گریان بود و زان غم می‬نگفتتن گدازان می نخورد و می‬نخفت
هیچکس محرم نبودش در جهانهمچنان می‬داشت آن غم در نهان
روز و شب روئی چو زر اشکی چو سیممنتظر بنشسته بودی دل دو نیم
زنده زان بودی گدای ناصبورکان پسر گهگاه بگذشتی ز دور
ماهرو از دور چون پیدا شدیجملۀ بازار پر غوغا شدی
در جهان برخواستی صد رستخیزخلق یک سر آمدندی در گریز
بانگ بردا برد می‬رفتی بماهقرب یک فرسنگ بگرفتی سپاه
چون شنیدی بانگ چاوش آن گدایسر بگشتی و بیفتادی ز پای
غشی آوردی و درخون آمدیوز وجود خویش بیرون آمدی
چشم بایستی در آن دم صد هزارتا بر او بگریستی چون ابر زار
گاه چون نیلی شدی آن ناتوانگاه خون از زیر او گشتی روان
گاه بفسردی ز آهش اشک اوگاه اشکش سوختی از رشک او
نیم کشته نیم مرده نیم جانوز تهی دستی نبودش نیم نان
این چنین کس کانچنان افتاده پستآن چنان شهزاده چون آرد بدست
نیم ذره سایه بود آن بیخبرخواست تا خورشید را گیرد ببر
می‬شد آن شهزاده روزی با سپاهآن گدا یک نعره زد آن جایگاه
زو بر آمد نعره و بی‬خویش شدگفت جانم سوخت عقل از پیش شد
چند خواهم سوخت جان خویش ازیننیست صبر و طاقت من بیش ازین
این سخن می‬گفت آن سرگشته مردهر زمان بر سنگ می‬زد سر ز درد
چون بگفت این گشت زایل هوش اوپس روان شد خون ز چشم و گوش او
چاوش شهزاده زان آگاه شدعزم خونش کرد و پیش شاه شد
گفت بر شهزاده‬ات ای شهریارعشق آورد است رندی بیقرار
شاه از غیرت چنان مدهوش شدکز تف دل مغز او پر جوش شد
گفت برخیزید و بر دارش کنیدپای بسته سر نگونسارش کنید
در زمان رفتند خیل پادشاحلقۀ کردند گرد آن گدا
پس بسوی دار کردندش کشانبر سر او گشته خلقی خونفشان
نی ز دردش هیچکس آگاه بودنی کسش آنجا شفاعت خواه بود
چون به زیر دار آوردش وزیرز آتش حسرت برآمد زو نفیر
گفت مهلم ده بهر کردگارتا کنم یک سجده باری زیر دار
مهل دادش آن وزیر خشمناکتا نهاد او روی خود بر روی خاک
پس میان سجده گفتش کای الهچون بخواهد کشت شاهم بی‬گناه
پیش از آن کز جان برآیم بیخبرروزیم گردان جمال آن پسر
تا به بینم روی آن شهزاده خوشصد هزاران جان توانم داده خوش
تا به بینم روی او یکبار نیزجان کنم بر روی او ایثار نیز
پادشاها بنده حاجت خواه تستعاشق است و کشته درگاه تست
هستم از جان بنده این در هنوزگر شدم عاشق نیم کافر هنوز
چون تو حاجت می برآری صد هزارحاجت من کن روا کامم برآر
خواست چون این حاجت آن مظلوم راهتیر او آمد مگر بر جایگاه
که شنید آواز او پنهان وزیردرد کردش دل ز درد آن فقیر
رفت پیش پادشاه و می‬گریستحال آن دلداده بر گفتش که چیست
زاری او در مناجاتش بگفتدر میان سجده حاجاتش بگفت
شاه را دردی از اودر دل فتادخوش شد بر عفو کردن دل نهاد
شاه حالی گفت آن شهزاده راسر مگردان آن ز پا افتاده را
این زمان برخیز و زیر دار شوپیش آن سر گشته بیمار شو
مستمند خویش را آواز دهبی‬دل تو شد دل او باز ده
لطف کن با او که قهر تو کشیدنوش خور با او که زهر تو چشید
از رهش بردار و سوی گلشن آرچون بیائی با خودش نزد من آر
رفت آن شهزادۀ یوسف جمالتا نشیند با گدائی در وصال
رفت آن خورشید روی آتشینتا شود با ذرۀ خلوت نشین
رفت آن دریای پر گوهر خوشیتا کند با قطره دست اندر کشی
از خوشی آنجایگه بر سر زنیدپای درکوبید و دستی بر زنید
آخر آن شهزاده زیر دار شدچون قیامت فتنۀ بیدار شد
آن گدا را در هلاک افتاده دیدسرنگون بر روی خاک افتاده دید
خاک از خون دو چشمش گل شدهعالمی بر حسرتش حاصل شده
محو گشته گم شده ناچیز همزین بتر چبود بگو آن نیز هم
چون چنین دید آن بخون افتاده راآب در چشم آمد آن شهزاده را
خواست تا پنهان کند اشک از سپاهبر نمی‬آمد مگر بی اشک آه
اشک چون باران روان کرد آن زمانگشت حاصل صدهزاران درد از آن
هر که او در عشق صادق آمده استبر سرش معشوق عاشق آمده است
گر بصدقی عشق پیش آید تراعاشقت معشوق خویش آید ترا
عاقبت شهزادۀ خورشید وشاز سر لطف آن گدا را خواند خوش
آن گدا آواز شه نشنیده بودلیک بسیاری ز دورش دیده بود
چون همی برداشت روی از خاک راهدر برابر دید روی پادشاه
آتش سوزنده با دریای آبگر چه می‬سوزد ندارد هیچ تاب
بود آن درویش بی‬دل آتشیقربتش افتاد با دریا خوشی
جان بلب آورد و گفت ای شهریارچون چنینم می‬توانی کشت زار
حاجت این لشگر کر بز نبوداین بگفت و گوئیا هرگز نبود
نعرۀ زد جان ببخشید و بمردهمچو شمعی باز خندید و بمرد
چون وصال دلبرش معلوم گشتفانی مطلق شد و معدوم گشت
سالکان دانند در دریای دردتا فنای عشق با مردم چه کرد
ای وجودت با عدم آمیختهلذت تو با الم آمیخته
تا نگردی مدتی زیر و زبراز وجود خویش کی یابی خبر
دست بگشاده چو برقی جستۀدر خلا شد پیش برقی بستۀ
این چه کار تست مردانه درآیعقل را هل نیز و دیوانه درآی
گر بخواهی کرد تو این کیمیایک نفس باری به نظاره درآ
چند اندیشی چو من بی‬خویش شویک زمان در خویش پیش اندیش شو
تا دم آخر بدرویشی رسیدر کمال ذوق بی‬خویشی رسی
من که نی من مانده‬ام نی غیر منبرتر است از عقل و شر و خیر من
گم شدم در خویشتن یکبارگیچاره من نیست جز بیچارگی
آفتاب فقر چون بر من بتافتهر دو عالم را کم از ارزن بیافت
من چو دیدم پرتو آن آفتابمن نماندم باز شد آبی به آب
هر چه گاهی بردم و گه باختمجمله در آب سیاه انداختم
محو گشتم گم شدم هیچم نماندسایه ماندم ذرۀ پیچم نماند
قطره بودم گم شدم در بحر رازمی نیابم این زمان یک قطره باز
گرچه گم گشتن نه کار هر کسی استدر فنا گم گشتم و چون من بسی است
کیست در عالم ز ماهی تا بماهکو نخواهد گشت گم این جایگاه