قرآن کریمبه زبان فارسی

رفتن مرغان به سوی سیمرغ و رسیدن سیمرغ بدان درگاه

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
چون نگه کردند آن سیمرغ زاردر خط این رقعۀ پر اعتبار
هر چه ایشان کرده بودند آن همهبود کرده نقش تا پایان همه
آن همه خود بود سخت این بود لیککان اسیران چون نگه کردند نیک
رفته بودند و طریقی تاختهیوسف خود را به چاه انداخته
یوسف جان را بخواری سوختهوانگه او را بر سری بفروخته
می ندانی تو گدای هیچکسمی‬فروشی یوسفی در هر نفس
یوسفت چون پادشه خواهد شدنپیشوا و پیشگه خواهد شدن
تو در آخر هم گدا هم گرسنهپیش او خواهی شدن تن برهنه
چون ازو کار تو خواهد برفروختاز چه او را رایگان باید فروخت
جان آن مرغان ز تشویر و حیاشد فنای محض و تن شد توتیا
چون شدند از کل کل پاک آن همهیافتند از نور حضرت جان همه
باز از سر بندۀ نو جان شدندمی ندانستند این تا آن شدند
کرده و ناکرده دیرینه شانپاک گشت و محو شد از سینه‬شان
آفتاب قربت از ایشان بتافتجمله را از پرتو آن جان بتافت
هم زعکس روی سیمرغ جهانچهرۀ سیمرغ دیدند آن زمان
چون نگه کردند آن سی مرغ زودبی‬شک این سی مرغ آن سیمرغ بود
در تحیر جمله سرگردان شدنداین ندانستند تا خود آن شدند
خویش را دیدند سیمرغ تمامبود خود سیمرغ سی مرغ تمام
چون سوی سی مرغ کردندی نگاهبود خود سیمرغ در آن جایگاه
ور بسوی خویش کردندی نظربود این سی مرغ ایشان آن دگر
ور نظر در هر دو کردندی بهمهر دو یک سیمرغ بودی بیش و کم
بود این یک آن و آن یک بود ایندر همه عالم کسی نشنود این
آن همه غرق تحیر ماندندبی تفکر در تفکر ماندند
چون ندانستند هیچ از هیچ حالبی‬زبان کردند از آن حضرت سؤال
کشف این سر قوی درخواستندحل مائی و توئی درخواستند
بی‬زبان آمد از آن حضرت جوابکاینه است آن حضرت چون آفتاب
هر که آید خویشتن بیند در اوجان و تن هم جان و تن بیند در او
چون شما سیمرغ اینجا آمدیدسی در این آئینه پیدا آمدید
گر چل و پنجاه و شصت آیند بازپردۀ از خویش بگشایند باز
گر چه بسیاری بسر گردیده‬ایدخویش را دیدید و خود را دیده‬اید
هیچ کس را دیده بر ما کی رسدچشم موری بر ثریا کی رسد
دیدۀ موری که سندان برگرفتپشۀ فیلی بدندان برگرفت
هرچه دانستند و دیدند آن نبودوانچه گفتند و شنیدند آن نبود
این همه وادی که از پس کرده‬ایداین همه مردی که هر کس کرده‬اید
جمله در افعال ما می‬رفته‬ایدوادی ذات و صفت را رفته‬اید
چون شما سی مرغ حیران مانده‬ایدبی‬دل و بی‬صبر و بی‬جان مانده‬اید
ما به سیمرغی بسی اولی‬تریمزانکه سیمرغ حقیقت گوهریم
محو ما گردید در صد عز و نازتا به مادر خویش را یابید باز
محو او گشتند آخر بر دوامسایه در خورشید گم شد والسلام
تا که می‬رفتند می‬گفتم سخنچون رسیدند آن نه سر ماند و نه بن
لاجرم اینجا سخن کوتاه شدرهرو و رهبر نماند و راه شد