قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۱۵۱

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
گفت چون در آتشی افروختهگشت آن حلاج کلی سوخته
عاشقی آمد مگر چوبی بدستبر سر آن مشت خاکستر نشست
پس زبان بگشاد همچون آتشیباز می‬شورید خاکستر خوشی
وانگهی بر گفت برگوئید راستکانکه او می‬زد اناالحق او کجاست
آنچه گفتی و آنچه بشنیدی همهآنچه دانستی و می‬دیدی همه
آن همه جز اول افسانه نیستمحو شو چون جایت این ویرانه نیست
اصل باید اصل مستغنی و پاکگر بود فرع و اگر نبود چه باک
هست خورشید حقیقی بر دوامگو نه ذره مان نه سایه والسلام