گفت چون در آتشی افروختهگشت آن حلاج کلی سوخته
عاشقی آمد مگر چوبی بدستبر سر آن مشت خاکستر نشست
پس زبان بگشاد همچون آتشیباز میشورید خاکستر خوشی
وانگهی بر گفت برگوئید راستکانکه او میزد اناالحق او کجاست
آنچه گفتی و آنچه بشنیدی همهآنچه دانستی و میدیدی همه
آن همه جز اول افسانه نیستمحو شو چون جایت این ویرانه نیست
اصل باید اصل مستغنی و پاکگر بود فرع و اگر نبود چه باک
هست خورشید حقیقی بر دوامگو نه ذره مان نه سایه والسلام