چون برآمد صد هزاران قرن بیشقرنها و نی زمان نه پس نه پیش
بعد از آن مرغان فانی را نیازدر فنای کل بخود دادند باز
چون همه بیخویش با خویش آمدنددر بقا بعد الفنا پیش آمدند
نیست هرگز ارنو است وار کهنزان فنا و زان بقا کس را سخن
همچنان کو از تو دور است از نظرشرح او دور است از وصف و خبر
لیک از راه مثال اصحابناشرح جستند از بقا بعد الفنا
از کجا اینجا توان پرداختننو کتابی باید آن را ساختن
زانکه اسرار بقا بعد الفناآن شناسد کو بود آن را سزا
تا تو هستی در وجود و در عدمکی توانی زد در این منزل قدم
چون نه آن ماند نه این در ره تراخواب چون میآید ای ابله ترا
در نگر تا اول و آخر که بودگر به آخر دانی این آخر چه سود
نطفۀ پرورده در صد عز و نازتا شده هم عاقل و هم کارساز
کرده او را واقف اسرار خویشداده او را معرفت در کار خویش
بعد از آنش محو کرده هر که کلزان همه عزت در افکنده بذل
باز گردانید او را خاک راهباز کرده فانی او را چند گاه
پس میان آن فنا صد گونه رازگفت با او لیک بی او گفته باز
بعد از آن او را بقائی داده کلعین عزت کرده بر وی عین ذل
تو چه دانی تا چه داری پیش توبا خودآ آخر فرو اندیش تو
تا نگردد جان تو مردود شاهکی شود مقبول شاه آن جایگاه
تا نیابی در فنا کم کاستیدر بقا هرگز نه بینی راستی
اول اندازد بخواری در رهتباز برگیرد بعزت ناگهت
نیست شو تا هستیت از وی رسدتا تو هستی هست در تو کی رسد
تا نگردی محو خواری و فناکی رسد اثبات از عز و بقا