قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۱۵۳

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
پادشاهی بود عالم زان اوهفت کشور جمله در فرمان او
بود در فرماندهی اسکندریقاف تا قاف جهانش لشگری
جاه او در رخ نهاده ماه راماه رخ بر خاک راه این شاه را
داشت آن خسرو یکی عالی وزیردر بزرگی خورده دان و خورده گیر
آن وزیر پر هنر را یک پسربود و او را حسن عالم سر بسر
کس به زیبائی او هرگز ندیدهیچ زیبا نیز چندان عز ندید
با جمالی آن چنان آن دلفروزهیچ نتوانست بیرون شد بروز
گر بروز آن ماه پیدا آمدیصد قیامت آشکارا آمدی
بر نخیزد از جهان خرمیتا ابد محبوب تر زو آدمی
چهر آن زیبا پسر چون آفتابطره‬ای هم رنگ و بوی مشک ناب
سایبان آفتابش مشک بودآب حیوان بی لبش لب خشک بود
در میان آفتاب دلستانشبود همچون ذرۀ شکل دهانش
ذرۀ او فتنۀ مردم شدهدر درونش صد ستاره گم شده
چون ستاره رو نماید در جهانسی درون ذره چون باشد نهان
زلف او بر پشتی او سرفرازدر سرافرازی بپشت افتاده باز
هر شکن در طرۀ آن سیمتنصد جهان جان را بیک دم صف شکن
زلف او بر رخ بسی منصوبه داشتدر سر هر موی صد اعجوبه داشت
بود بر شکل کمانش ابروئیخود که دارد آن کمان را بازوئی
نرگس افسونگرش در دلبریکرده او از هر مژه صد ساحری
لعل او سرچشمۀ آب حیاتچون شکر سر سبز و شیرین از نبات
خط سبزش سرخی روی جمالطوطی سرچشمه بحر کمال
گفتن از دندان او از عقل نیستکان گر از عزت خود پردگیست
مشگ خالش نقطه جیم جمالماضی و مستقبل ازوی کرده حال
شرح زیبائی آن زیبا پسرگر دهم عمری کجا آید بسر
شاه ازو القصه مست مست شدوز بلای عشق او از دست شد
گرچه شاهی خوب و عالی قدر بودچون هلالی از غم آن بدر بود
شد چنان مستغرق عشق پسرکز وجود خود نبود او را خبر
گر نبودی لحظۀ در پیش اوجوی خون راندی دل بی‬خویش او
نی قرارش بود با او یک نفسنی زمانی صبر بودش زین هوس
روز و شب بی او نیاسودی دمیمونس او بود روز و شب همی
تا شبش بنشاندی روز درازراز می‬گفتی بدان مه چهره باز
چون شب تاریک گشتی آشکارشاه را نی خواب بودی نه قرار
وان پسر در خواب رفتی پیش شاهشاه می‬کردی بروی او نگاه
در فروغ نور شمع آن دلستانجملۀ شب خفته می‬بودی چنان
شه در آن مه روی می‬نگریستیهردمی صد جوی خون بگریستی
گاه گل بر روی او افشاندیگاه گرد از موی او افشاندی
گه ز درد عشق چون باران میغبر رخ او اشک راندی بی‬دریغ
گاه با آن ماه جشنی ساختیگاه بر رویش قدح پرداختی
یک نفس از پیش خود نگذاشتشتا که بودی لازم خود داشتش
کی توانست آن پسر یک دم نشستلیک بود از بیم خسرو پای بست
گر برفتی یک دم از پیرامنششه ز غیرت سرفکندی از تنش
خواستی هم مادر او را هم پدرتا دمی بینند روی آن پسر
لیکشان زهره نبود از بیم شاهتا ازین قصه برآمد دیرگاه
بود در همسایگی شهریاردختری خورشید رخ همچون نگار
آن پسر شد عاشق دیدار اوهمچو آتش گرم شد در کار او
یک شبی با او نشستن ساز کردمجلسی چون روی خویش آغاز کرد
در نهان شاه با او در نشستبود آن شب از قضا آن شاه مست
نیم شب از خواب خوش آن پادشاهدشنۀ در کف بجست از خوابگاه
آن پسر می‬جست و هیچش می‬نیافتعاقبت آنجا که بود آنجا شتافت
دختری با آن پسر بنشسته دیدهر دو را با هم دلی پیوسته دید
چون بدید آن حال شاه نامورآتش غیرت فتادش در جگر
مست و عاشق وانگهی سلطان سریچون بود معشوق او با دیگری
شاه با خود گفت چون با من شهیمی‬گزیند دیگری از ابلهی
آنچه من کردم بجای او بسیهیچکس هرگز نکرد آن با کسی
در مکافات من او این می‬کندکوه کن الحق که شیرین می‬کند
هم کلید گنجها در دست اوهم سر افرازان عالم پست او
هم مرا همراز و هم همدم مدامهم مرا هم درد و هم مرهم مدام
در نشنید با گدائی در نهانزو بپردازم همین ساعت جهان
این بگفت و امر کرد آن شهریارتا ببستند آن پسر را استوار
سیم خام او میان خاک راهکرد همچون نیل خام از چوب شاه
بعد از آن فرمود بر دارش زدنددر میان صفه بارش زدند
گفت اول پوست از وی درکشندسر نگون آنگه بدارش برکشند
تا کسی کو گشت اهل پادشاهتا دم آخر بکس نکند نگاه
در ربودند آن پسر را زار و خوارتا درآویزند سر مستش بدار
شد وزیر آگاه از حال پسرخاک بر سر گفت کای جان پدر
این چه خذلان بود کامد در رهتچه قضا بود اینکه دشمن شد شهت
بود آنجا ده غلام پادشاهعزم کرده تا کنند او راتباه
آن وزیر آمد ولی پر درد وداغهر یکی را داد دری شب چراغ
گفت امشب هست مست این پادشاهاین پسر را نیست چندینی گناه
چون شود هشیار شاه نامدارهم پشیمان گردد و هم بی‬قرار
هر که او را کشته باشد بی‬شکیشاه از صد زنده نگذارد یکی
آن غلامان جمله گفتند آن نفسگر بیاید شه نه بیند هیچ کس
در زمان از ما بریزد جوی خونپس کند بر دار ما را سرنگون
خونیئی آورد از زندان وزیرباز کردش پوست از تن همچو سیر
سر نگونسارش ز دار آونگ کردخاک از خونش گل و گلرنگ کرد
وان پسر را کرد در پرده نهانتا چه زاید از پس پرده جهان
شاه چون هشیار شد روز دگرهمچنان می‬سوخت از خشمش جگر
آن غلامان را بخواند آن پادشاگفت با آن سگ چه کردید از جفا
جمله گفتندش که کردیم استواردر میان صفه بارش بدار
پوستش کردیم سر تا سر برونبر سر دار است اکنون سرنگون
شاه چون بشنید آن پاسخ تمامشاد شد از پاسخ آن ده غلام
هر یکی را داد فاخر خلعتیهر تنی را منصبی و رفعتی
شاه گفتا همچنان تا دیرگاهخوار بگذارید بر دارش تباه
تا زکار این پلید نابکارعبرتی گیرند خلق روزگار
چون شنید این قصه اهل شهر اوجمله را دل درد کرد از قهر او
در نظاره آمدند آنجا بسیباز می‬نشناختش هرگز کسی
گوشتی دیدند خلقان غرق خونپوست از وی درکشیده سر نگون
از که و مه هر که دیدش آنچنانهمچوباران خون گرستی در نهان
روز تا شب ماتم آن ماه بودشهر پر درد و دریغ و آه بود
بعد روزی چند بی دلدار خویششه پشیمان گشت از کردار خویش
خشم او کم گشت و عشقش زور کردعشق شاه شیر دل را مور کرد
پادشاهی با چنین یوسف و شیروز و شب بنشسته در خلوت خوشی
بود دایم از شراب وصل مستدر خمار هجر چون باید نشست
عاقبت طاقت نماندش یک نفسکار او پیوسته زاری بود و بس
جان او می‬سوخت از درد فراقگشت بی‬صبر و قرار از اشتیاق
در پشیمانی فرو شد پادشاهدیده پر خون کرد و بر سر خاک راه
جامه نیلی کرد و در بر خود ببستدر میان خون و خاکستر نشست
نی طعامی خورد زان پس نی شرابدر رمید از چشم خون افشانش خواب
چون درآمد شب برون شد شهریارکرد از اغیار خالی زیر دار
رفت پنهان زیر دار آن پسریاد می‬آورد کار آن پسر
چون ز یک یک کار او یاد آمدشاز بن هر موی فریاد آمدش
بر دل او درد بی اندازه شدهر زمانی ماتم او تازه شد
بر سر آن کشته می‬نالید زارخون او بر روی می‬مالید زار
خویش را در خاک میافکند اوپشت دست از دست او می‬کند او
گر شمار اشک او کردی کسیبیشتر بودی ز صد باران بسی
جملۀ شب بود تنها تا بروزهمچو شمعی در میان اشک و سوز
چون نسیم صبح گشتی آشکارزی وثاق خویش رفتی شهریار
در میان خاک و خاکستر شدیدر مصیبت هر زمان با سر شدی
چون برآمد چل شبانروز تمامهمچو موئی شد شه عالی مقام
در فرو بست و بزیر دار اوگشت در تیمار وی بیمار او
نه کسی را زهره تا چل روز و شبکه گشاید در سخن با شاه لب
ا زپس چل شب نه نان خورد و نه آبآن پسر را دید یک ساعت بخواب
روی همچون ماه او در اشک غرقاز قدم در خون نشسته تا بفرق
شاه گفتش ای لطیف جانفزایاز چه غرق خون شدی سر تا به پای
گفت درخون زآشنائی تواماین چنین از بی‬وفائی تو ام
باز کردی پوست از من بی‬گناهاین وفاداری بود ای پادشاه
یار با یار خود آخر این کندکافرم گر هیچ کافر این کند
من چه کردم تا تو بردارم کنیسر بری و سر نگونسارم کنی
روی اکنون می بگردانم ز توتا قیامت داد بستانم ز تو
چون شود دیوان دادی آشکارداد من بستاند از تو کردگار
شاه چون بشنید از ماه این جوابدر زمان برجست دل پر خون ز خواب
شور غالب گشت برجان و دلشهر زمانی سخت تر شد مشکلش
گشت بس دیوانه و از دست شدضعف در پیوست و غم پیوست شد
خانۀ دیوانگی در باز کردنوحۀ بس زار زار آغاز کرد
گفت ای جان و دل بی‬حاصلمخون شد از تشویر تو جانو دلم
این پسر سرگشتۀ من آمدهپس بزاری کشتۀ من آمده
همچو من هرگز شکست خود که کردآنچه من کردم بدست خود که کرد
می‬سزد گر من به خون آغشته‬امتا چرا معشوق خود را کشته‬ام
در نگر آخر کجائی ای پسرخط مکش در آشنائی ای پسر
تو مکن بد گرچه من بد کرده‬امزانکه این بد جمله با خود کرده‬ام
من چنین حیران و غمناک از توامخاک بر سر بر سر خاک توام
از کجا جویم ترا ای جان منرحمتی کن بر دل حیران من
گر جفا دیدی تو از من بی‬وفاتو وفاداری مکن با من جفا
از تنت گر ریختم خون بی‬خبرخون جانم چند ریزی ای پسر
مست بودم کاین خطا بر من برفتخود چه بود این کز قضا بر من برفت
گر تو پیش از من برفتی ناگهانبی‬تو من کی زنده مانم در جهان
بی‬تو چون یک دم سر خویشم نماندزندگانی یک دو دم بیشم نماند
جان به لب آورد بی‬تو شهریارتا کند در خونبهای تو نثار
می نترسم من ز مرگ و ترک تنلیک ترسم از جفای خویشتن
گر شود جاوید جانم عذر راههم نیارد خواست عذر این گناه
کاشگی حلقم ببریدی بتیغوز دلم کم گشتی این درد و دریغ
خالقا جانم درین حسرت بسوختپای تا فرق من از حسرت بسوخت
منندارم طاقت و تاب فراقچند سوزد جان من در اشتیاق
جان من بستان به فضل ای دادگرزانکه من طاقت نمی‬آرم دگر
همچنین می‬گفت تا خاموش شددر میان خامشی بیهوش شد
عاقبت پیک عنایت در رسیدشکرها بعد از شکایت در رسید
چون زحد بگذشت درد پادشاهبود پنهان آن وزیر آن جایگاه
شد پسر را کرد پاکیزه چو جانپس فرستادش بر شاه جهان
آمد از پرده برون چون مه ز میغپیش خسرو رفت با کرباس و تیغ
چون بدید آن ماه را شاه جهانمن ندانم تا چه گویم آن زمان
شاه در خاک و پسر در خون فتادکس نداند کاین عجایب چون فتاد
هرچه گویم بعد ازین ناگفتنی استدر چو در قعر است هم ناسفتنی است
شاه چون از درد هجران شد خلاصهر دو تن رفتند تا ایوان خاص
بعد ازین کس واقف اسرار نیستزانکه آنجا موقع اغیار نیست
آنچه آن یک گفت وین دیگر شنیدکور دید آن حال و گوش کر شنید
من کیم تا شرح و وصف آن دهمور دهم آن شرح خط بر جان نهم
نارسیده چون دهم من شرح آنتن زنم چون مانده‬ام در طرح آن
گر اجازت باشد از پیشان مرازود فرمایند شرح آن مرا
این زمان باری سخن کردم تمامکار باید چند گویم والسلام