قرآن کریمبه زبان فارسی

خاتمه

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
کردی ای عطار بر عالم نثارنالۀ اسرار هر دم صد هزار
ازتو پر عطر است آفاق جهانوز تو در شورند عشاق جهان
گه دم عشق علی الاطلاق زنگه نوای پرده عشاق زن
شعر تو عشاق را سرمایه دادعاشقان را دایم این پیرایه داد
ختم شد بر تو چو برخورشید نورمنطق الطیر و مقامات طیور
این مقامات ره حیرانی استیا مگر دیوان سرگردانی است
از سر دردی درین دیوان درآیجان سپر ساز و باین ایوان درآی
در چنین میدان که جان شد ناپدیدبلکه هم شد نیز میدان ناپدید
گر نیائی از سر دردی در اوروی ننماید ترا گردی در او
در دل تو درد شد چون کامزنگر زنی کامی همه بر کام زن
تا نگردد نامرادی قوت توکی شود زنده دل مبهوت تو
درد حاصل کن که درمان درد تستدر دو عالم داروی جان درد تست
در کتاب من مکن ای مرد راهاز سر شعر و سر کبری نگاه
از سر دردی نگه کن دفترمتا زصد یک درد آری باورم
گوی دولت آن برد تا پیشگاهکز سر دردی کند این را نگاه
درگذر از زاهدی و سادگیدرد باید درد کار افتادگی
هر که را دردیست درمانش مبادهر که درمان خواهد او جانش مباد
مرد باید تشنه و بی‬خورد و خوابتشنۀ که نارسد هرگز به آب
هرکه زین شیوه سخن بوئی نیافتاز طریق عاشقی موئی نیافت
هر که این برخواند مرد کار شدوانکه این دریافت برخوردار شد
اهل صورت غرق گفتار من‬انداهل معنی مرد اسرار من‬اند
این کتاب آرایش است ایام راخاص را داده نصیب وعام را
گر چو یخ افسردۀ دید این کتابخوش برون آمد چو آتش از حجاب
نظم من خاصیتی دارد عجیبزانکه هر دم بیشتر بخشد نصیب
گر بسی خواندن میسر آیدتبی‬شکی هر بار خوشتر آیدت
زین عروس خانگی در صدر نازجز به تدریجی نیفتد پرده باز
تا قیامت نیست چون من بیخودیدر سخن ننهد قلم بر کاغذی
هستم از بحر حقیقت درفشانختم شد بر من سخن اینک نشان
گر ثنای خویشتن گویم بسیکی پسندد آن ثنا از من کسی
لیک خود منصف شناسد قدر منزانکه پنهان نیست نور بدر من
حال خود سربسته گفتم اندکیخود سخن هم داد بدهد بی‬شکی
آنچه من بر فرق خلق افکنده‬امگر نمانم تا قیامت مانده‬ام
در زبان خلق تا روز شماریاد کردم بس بود این یادگار
گر بریزد از هم این نه دایرهکم نگردد نقطۀ زین تذکره
گر کسی را ره نماید این کتابپس براندازد ز پیش او حجاب
چون به آسایش رسد زین یادگاردر دعا گوینده راگو یاد آر
گل فشانی کرده‬ام زین بوستانیاد داریدم بخیر ای دوستان
هر یکی خود را در آن نوعی که بودکرد لختی جلوه و بگذشت زود
لاجرم من نیز همچون رفتگانجلوه دادم مرغ جان برخفتگان
زین سخن گر خفتۀعمری درازیک نفس بیدار دل گردد براز
بی‬شکی دانم برآید کار منمنقطع گردد غم و تیمار من
بس که خود را چون چراغی سوختمتا جهان را همچو شمع افروختم
همچو مشکوتی شد از دودم دماغشمع خلدم تاکی افروزد چراغ
روز خوردم رفت و شب خوابم نماندزاتش دل بر جگر آبم نماند
بادلم گفتم که ای بسیار گویچند گوئی تن زن و اسرار جوی
گفت غرق آتشم عیبم مکنمی بسوزم گر نگویم خود سخن
بحر جانم می‬زند صد گونه جوشچون توانم بود یک ساعتخموش
بر کسی فخری نمی‬آرم بدینخویش را مشغول می‬دارم بدین
گرچه از دل نیست خالی درد آنچند گویم چون نیم من مرد آن
این همه افسانۀ بیهودگیستکار مردم از منی پالودگیست
دل که او مشغول این بیهوده شدزوچه آید چون سخن فرسوده شد
می بباید ترک جان صد بار گفتزین همه بیهوده استغفار گفت
چند باید بهر جان درجوش بودجان فشاندن باید و خاموش بود