قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۱۵۴

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
چون به نزع افتاد آن دانای دینگفت اگردانستمی من بیش ازین
کاین شنو بر گفت چون دارد شرفدر سخن کی کردمی عمری تلف
گر سخن از نیکوئی چون زر بودآن سخن ناگفته نیکوتر بود
کار آمد حصه مردان مردحصه ما گفت آمد اینت درد
گر چو مردان درد دین بودی مراآنچه می‬گویم یقین بودی مرا
ز آشنائی چون دلت بیگانه استهرچه می‬گویم ترا افسانه است
رو بخسب از ناز همچون سرکشیتا منت افسانه می‬گویم خوشی
خوش خوشت عطار گر افسانه گفتخواب خوشتر آیدت تو خوش بخفت
بس که ما در ریگ روغن ریختیمبس گهر در حلق خوک آویختیم
بس که این خوان را فرو آراستیمبس کز این خوان گرسنه برخاستیم
بس که گفتم نفس را فرمان نبردبس که دارو کردمش درمان نبرد
چون نخواهد آمد از من هیچ کارشستم ازخود دست و رفتم با کنار
جذبۀ حق باید از پیشان بخواستکاین بدست ما نخواهد گشت راست
نفس چون هر لحظه فربه‬تر شودنیست روی آنکه او بهتر شود
هیچ نشنید او کز آن فربه نشداین همه بشنید و یک دم به نشد
تا نمیرم من بصد زاری زاراو نگیرد پند یا رب زینهار