قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۱۵۵

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
چون بمرد اسکندر اندر راه دینارسطا طالیس گفت ای شاه دین
تا که بودی پند می‬دادی مدامخلق را این پند امروزی تمام
پند گیر ای دل که گرداب بلاستزنده دل شو زانکه مرگت در قفاست
من زبان و نطق مرغان سر بسربا تو گفتم فهم کن ای بی‬خبر
در میان عاشقان مرغان درندکز قفس پیش از اجل بیرون پرند
جمله را شرح و بیانی دیگر استزانکه مرغان را زبانی دیگر است
پیش سیمرغ آن کسی اکسیر ساختکو زبان آن همه مرغان شناخت
کی شناسی دولت روحانیاندر میان حکمت یونانیان
تا از آن حکمت نگردی فرد توکی شوی در حکمت دین مرد تو
هر که نام آن برد در راه عشقنیست در دیوان دین آگاه عشق
کاف کفر اینجا بحق المعرفهدوست تر دارم ز فای فلسفه
زانکه گر پرده شود زین کفر بازتو توانی کرد از کفر احتراز
لیک آن علم جدل چون ره زندبیشتر بر مردم آگه زند
گر از آن حکمت دلی افروختیکی چنان فاروق بر هم سوختی
شمع دین چون حکمت یونان بسوختشمع دین زان علم بر نتوان فروخت
حکمت یثرب بست ای مرد دینخاک بر یونان فشان از راه دین
تا بکی گوئی تو ای عطار حرفنیستی تو مرد این کار شگرف
ازوجود خویش بیرون آی پاکخاک شو از نیستی بر روی خاک
تاتو هستی پایمال هر خسینیست گشتی تاج فرق هر کسی
تو فنا شو تا همه مرغان راهره دهندت در بقا تا پیشگاه
گفتۀ تو رهبر هر کس بودکاین سخن پیر ره تو بس بود
گر نیم مرغان ره را هیچکسذکر ایشان کرده‬ام اینم نه بس
آخرم زان کاروان گردی رسدقسم من زان رفتگان دردی رسد