قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۱۵۷

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
راه بینی وقت پیچا پیچ مرگگفت چون در ره ندارم زاد و برگ
از خوی خجلت کفی گل کرده‬امپس از آن یک خشت حاصل کرده‬ام
شیشۀ پر اشک دارم نیز منژندۀ برچیده‬ام بهر کفن
اولم زان اشک چون غسلی دهیدآخرم آن خشت زیر سر نهید
وان کفن در آب چشم آغشته‬امای دریغا سر بسر بنوشته‬ام
آن کفن چون برتنم پوشید پاکزود تسلیمم کنید آنگه بخاک
چون چنین کردید تا محشر ز میغبر سرخاکم نبارد جز دریغ
دانی این چندین دریغ از بهر چیستپشۀ با باد نتوانست زیست
سایه از خورشید می‬جوید وصالمی نیابد اینت سودای محال
گرچه هست از پس محالی آشکارجز محال اندیشی او رانیست کار
هر که او ننهد در این اندیشه سراو از این بهتر چه اندیشد دگر
سخت تر بینم بهر دم مشکلمچون بپردازم ازین مشکل دلم
کیست چون من فرد و تنها ماندۀخشک لب غرقاب دریا ماندۀ
نی مرا همراز و همدم هیچکسنی مرا همدرد و محرم هیچکس
نی ز همت میل ممدوحی رانی ز ظلمت خلوت روحی مرا
نی دل کس نی دل خود نیز همنی سر نیک و سر بد نیز هم
نی هوای لقمۀ سلطان مرانی قفا و سیلی دربان مرا
نی به تنهائی صبوری یک دممنی بدل از خلق دوری یک دمم
هست این احوال من زیر و زبرهمچنان کان پیر داد از خود خبر