قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۱۵۸

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
پاک دینی گفت سی سال تمامعمر بی‬خود می‬گذارم بر دوام
همچو اسمعیل در غم ناپدیدآن زمان کو را پدر سر می‬برید
چون بود آنکس که او عمری گذاشتهمچو آن یک دم کهاسمعیل داشت
کس چه داند تا درین حبس و تعبعمر خود چون می‬گذارم روز و شب
گاه می‬سوزم چو شمع از انتظارگاه می‬گریم چو ابر نوبهار
تو فروغ شمع می‬بینی خوشیمی نه بینی در سر او آتشی
آنکه از بیرون کند در من نگاهکی بود او را درون سینه راه
در خم چوگان چو گوئی هیچ جایمی ندانم پای از سر سر ز پای
از وجود خود نکردم هیچ سودکانچه کردم وانچه گفتم هیچ بود
ای دریغا نیست از کس یاریمعمر ضایع گشت در بیکاریم
چون توانستم ندانستم چه سودچون بدانستم توانستم نبود
این زمان در عجز و در بیچارگیمی ندانم چاره جز غمخوارگی