مقاله سادسه
عذر بط
بط بصد پاکی برو آمد ز آبدر میان جمع با خیر الثیاب
گفت در هر دو جهان ندهد خبرکس ز من یک پاک رو تر پاک تر
کردهام هر لحظه غسلی برصواببارها سجاده افکندم بر آب
همچو من بر آب چون استد یکینیست باقی در کراماتم شکی
زاهد مرغان منم با رای پاکدائمم هم جامه و هم جای پاک
من نیارم در جهان بی آب سودزانکه زاد و بود من در آب بود
گرچه در دل عالمی غم داشتمشستم از دل کاب همدم داشتم
آب در جوی من است اینجا مداممن بخشکی کی توانم یافت کام
چون مرا با آب افتاده است کاراز میان آب چون گیرم کنار
زنده از آبست دایم هرچه هستاین چنین از آب نتوان شست دست
من ره وادی کجا دانم بریدزانکه با سیمرغ نتوانم پرید
آنکه باشد قبلهاش آبی تمامکی تواند یافت از سیمرغ کام
هدهدش گفت ای به آبی خوش شدهگرد جانت آب چون آتش شده
در میان آب خوش خوابت ببردقطره آب آمد و آبت ببرد
آب هست از بهر هرناشسته رویگر توهم ناشسته روئی آب جوی
چند باشد همچو آب روشنتروی هر ناشسته روئی دیدنت