مقاله عاشره
عذر بوتیمار
پس درآمد زود بوتیمار پیشگفت ای مرغان من و تیمار خویش
بر لب دریاست دایم جای مننشنود هرگز کسی آوای من
از کم آزاری من هرگز دمیکس نیازارد ز من در عالمی
بر لب دریا نشینم دردمنددائماً اندوهگین و مستمند
ز آرزوی آب دل پر خون کنمچون دریغ آید بخویشم چون کنم
چون نیم من اهل دریا ای عجببر لب دریا بمیرم خشک لب
گرچه دریا میزند صد گونه جوشمن نیارم گرد ازو یک قطره نوش
گر ز دریا کم شود یک قطره آبز آتش غیرت دلم گرددکباب
چون منی را عشق دریا بس بوددر سرم زین شیوه سودا بس بود
جز غم دریا نخواهم این زمانتاب سیمرغم نباشد در جهان
آنکه او را قطرۀ آبست اصلکی تواند یافت از سیمرغ وصل
هدهدش گفت ای ز دریا بیخبرهست دریا پر نهنگ و جانور
گاه تلخست آب او را گاه شورگاه آرامی است او را گاه زور
منقلب چیزیست ناپاینده همگه رونده گاه باز آینده هم
بس بزرگان را که کشتی کرد خردبس که در گرداب او افتاد و مرد
هر که چون غواص ره دارد در اواز غم جان دم نگهدارد از او
ور زند در قعر دریا دم کسیمرده از بن با سر افتد چون خسی
از چنین کس کو وفاداری نداشتهیچکس امید دلداری نداشت
گر تو از دریا نیائی با کنارغرقه گرداند ترا پایان کار
میزند او خود ز شوق دوست جوشگاه در موجست گاهی در خروش
او چو خود را مینیابد کام دلتو نیابی هم از او آرام دل
هست دریا چشمۀ از کوی اوتو چرا فارغ شوی از روی او