قرآن کریمبه زبان فارسی

مقاله ثالث عشر — عذر تمام پرندگان

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری

مقاله ثالث عشر

عذر تمام پرندگان

بعد از آن مرغان دیگر سر بسرعذرها گفتند مشتی بی‬خبر
هر یکی از جهل عذری نیز گفتکس نگفت از صدر از دهلیز گفت
گر بگویم عذر یک یک با تو بازدار معذورم که می‬گردد دراز
هر یکی را بود عذری لنگ لنگاین چنین کس کی کند عنقا بچنگ
هر که عنقار است از جان خواستاردست از جان باز دارد مردوار
هر کرا در آشیان سی دانه نیستزین سفر تن زد اگر دیوانه نیست
چون نداری دانۀ را حوصلهکی تو با سیمرغ باشی هم چله
چون تهی کردی بیک می پهلواندوستکانی چون خوری ای پهلوان
چون نداری ذرۀ را نیز تابکی توانی یافت وصل آفتاب
صدهزاران سایه بر خاک افکندتا نظر بر سایه پاک افکند
چون شدی در قطرۀ ناچیز غرقچون روی از پای دریا تا بفرق
زانچه آن خود هست بوئی نیست اینکار هر ناشسته روئی نیست این
جملۀ مرغان چو بشنیدند حالسر بسر کردند از هدهد سؤال
کای سبق برده زما در رهبریختم کرده مهتری و بهتری
ما همه مشتی ضعیف و ناتواننی پر و نی بال نی تن نی روان
کی رسیم آخر به سیمرغ رفیعگر رسد از ما کسی باشد بدیع
نسبت او چیست با ما بازگویزانکه نتوان شد بعمیار از جوی
گر میان ما و او نسبت بدیهر یکی را سوی او رغبت بدی
او سلیمان است و ما مور گدادر نگر او از کجا ما از کجا
گشته موری در میان چاه بندکی رسد در گرد سیمرغ بلند
این به بازوی چو مائی کی شودخسروی یار گدائی کی شود
هدهد آنگه گفت ای بی‬حاصلانعشق کی نیکو بود از بد دلان
ای گدایان چند ازین بی‬حاصلیراست ناید عاشقی و بد دلی
هر کرا در عشق چشمی باز شدپای کوبان آمد و جانباز شد
تو بدان آنگه که سیمرغ از نقابآشکارا کرد رخ چون آفتاب
صدهزاران سایه بر خاک افکندپس نظر بر سایۀ پاک افکند
سایۀ خود کرد بر عالم نثارگشت چندین مرغ هر دم آشکار
صورت مرغان عالم سر بسرسایۀ آنست دان ای بیخبر
این بدان چون این بدانستی نخستسوی آن حضرت نسب کردی درست
چون ندانستی ببین وانگه شناسچون بدانستی بدار آن را سپاس
هرکه او آن گشت مستغرق بودحاش لله گر تو گوئی حق بود
گر تو گشتی آنچه گفتم نه حقیلیک در حق دائماً مستغرقی
مرد مستغرق حلولی کی بوداین سخن کار فضولی کی بود
چون بدانستی که ظل کیستیفارغی گر مردی و گر زیستی
گر نگشتی هیچ سیمرغ آشکارهیچ مرغی می نبودی سایه دار
باز اگر سیمرغ می‬گشتی نهانسایۀ هرگز نبودی در جهان
سایه اینجا هرچه را پیدا بوداول آن چیز آشکار آنجا بود
دیدۀ سیمرغ بین گر نیستتدل چو آئینه منور نیستت
چون کسی را نیست چشم آن جمالوز جمالش هست صبر ما محال
با جمالش چونکه نتوان عشق باختاز کمال لطف خود آئینه ساخت
هست آن آئینه دل در دل نگرتا ببینی رویش ای صحاب نظر