قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۱۱

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
چون جدا افتاد یوسف از پدرگشت یعقوب از فراقش بی بصر
موج می‬زد بحر خون از دیدگانشنام یوسف مانده دایم بر زبانش
جبرئیل آمد که زین پس گردگربر زبان تو کند یوسف گذر
محو گردانیم نامت ای مهیناز میان انبیاء مرسلین
چون درآمد امرش از حق آن زمانگشت محوش نام یوسف از زبان
گرچه نام یوسفش بودی ندیماز زبانش رفت و در دل شد مقیم
دید یوسف را شبی در خواب پیشخواست تا او را بخواند سوی خویش
یادش آمد آنکه حق فرموده بودتن زد آن سرگشته فرسوده زود
لیک از بی‬طاقتی از جان پاکبرکشید آهی بغایت دردناک
چون ز خواب خویش جنبید او زجایجبرئیل آمد که می‬گوید خدای
گر نراندی نام یوسف بر زبانلیک آهی بر کشیدی آن زمان
در میان آه تو دانم که بوددر حقیقت توبه بشکستی چه سود
عقل را زین کار سودا می‬کندعشقبازی بین چه با ما می‬کند