مقاله ثامن عشر
اشکال مرغی دیگر
دیگری گفتش که ای پشت و پناهناتوانم روی چون آرم براه
من ندارم قوت و بس عاجزماین چنین ره پیش ناید هرگزم
هست وادی دور و ره بس مشکلشمن بمیرم در نخستین منزلش
کوههای آتشین در ره بسی استاین چنین کاری نه کار هرکسی است
صد هزاران سر در این ره گوی شدبس که خونها زین طلب در جوی شد
صد هزاران عقل اینجا سر نهادوانکه اوننهاد سر بر سر فتاد
در چنین راهی که مردان بیریاچادری بر سر کشیدند از حیا
از من مسکین چه خیزد جز غبارگر کنم عزمی بمیرم زار زار
هدهدش گفت ای فسرده چند ازینتا بکی داری تو دل در بند ازین
چون ترا اینجایگه قدر اندکی استخواه میرو خواه نی هر دو یکی است
هست دنیا چون نجاست سر بسرخلق میمیرند در وی در بدر
صدهزاران خلق همچون کرم زردزار میمیرند در دنیا بدرد
ما اگر آخر درین میریم زاربه که در عین نجاست خوار خوار
این طلب گر از من و از تو خطاستگر بمیرم از غم این هم رواست
چون خطاهای جهان بسیار هستیک خطای دیگرم انگار هست
گر کسی را عشق بد نامی بودبه زکناسی و حجامی بود
صدهزاران خلق در طراریانددر پی دنیای دون مرداریاند
گیرم این سودا ز طراری کم استتو کمش گیر این مرا کمتر غم است
کی از این سودا تو دل دریا کنیچون بطراری همه سودا کنی
گر کسی گوید غرور است این هوسچونرسی آنجا که نرسیده است کس
در غرور این هوس گر جان دهیمبه که دل بر خانه ودکان نهیم
این همه دیدیم و بشنیدیم مایک نفس از خود نگر دیدیم ما
کار ما از خلق شد بر ما درازچند ازین مشتی گدای بینماز
تا نمیرم از خود و از خلق پاکبرنیاید جان من از حلق پاک
هر که او از خلق کلی مرده نیستمرد راه و محرم این پرده نیست
محرم این پرده جان آگهستزندۀ از خلق کی مرد رهست
پای در نه گر تو هستی مرد کارچون زنان دست آخر از دستان بدار
تو یقین دان کاین طلب گر کافریستکار اینست این نه کار سرسریست
بر درخت عشق بی برگی است بارهر که دارد برگ این گو سر درآر
عشق چون در سینۀ منزل گرفتجان آنکس را ز هستی دل گرفت
مرد را این درد در خون افکندسر نگون از پرده بیرون افکند
یک دمش با خویشتن نکند رهابکشدش وانگاه خواهد خونبها
گر دهد آبیش نبود جز زجیرور دهد نانیش نبود جز فطیر
ور بود از ضعف عاجزتر ز مورعشق بیش آرد بر او هر لحظه زور
مرد چون افتاد در بحر خطرکی خورد یک لقمه بی خون جگر