قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۱۷

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
ناگهی محمود شد سوی شکاراوفتاد از لشگر خود بر کنار
پیرمردی خار کش می‬راند خرخار میافتاد و میخارید سر
دید محمودش چنان درماندهخار او افتاده و خر مانده
پیش شد محمود و گفت ای بیقراریار خواهی؟ گفت خواهم ای سوار
گر مرا یاری کنی نبود گرانمن کنم سود و ترا نبود زیان
از نکو روئیت می‬بینم نصیبلطف نبود از نکو رویان غریب
از کرم آمد بزیر آن شهریاربرد حالی دست چون گل سوی خار
بار او بر خر نهاد آنسر فرازرخش سوی لشکر خود راند باز
گفت لشکر را که پیر خارکشبا خری می‬آید از پس بارکش
ره فرو گیرید از هر سوی اوتا به‬بیند روی من را روی او
لشکرش بر پیر بگرفتند راهره نماند آن پیر را جز پیش شاه
پیر با خود گفت با لاغر خریچون برم راه اینت ظالم لشگری
گرچه می‬ترسید روی شاه دیدهم بسوی شاه رفتن راه دید
آن خرک می‬راند تانزدیک شاهچون بدید اورا خجل شد پیر راه
دید زیر چتر روی آشنادر عنایت اوفتاد و در عنا
گفت یا رب با که گویم حال خویشکرده‬ام محمود را حمال خویش
شاه با او گفت ای درویش منچیست کار تو بگو در پیش من
گفت می‬دانی تو کارم کج مبازخویشتن را اعجمی صورت مساز
من یکی پیرم معیل و بارکشروز و شب در دشت باشم خارکش
خار بفروشم خرم نان تهیمی‬توانی گرمرا نانی دهی
شهریارش گفت ای پیر نژندنرخ کن تا زر دهم خارت بچند
گفت ای شاه این زمن ارزان مخرکم نه بفروشم بده همیان زر
لشگرش گفتند ای ابله خموشاین دو جو ارزد زهی ارزان فروش
پیر گفتا این دو جو ارزد و لیکزین کم افتد کاین خریداریست نیک
مقبلی چون دست بر خارم نهادخار من صدگونه گلزارم نهاد
هر که خواهد این چنین خاری خردهر بن خاری بدیناری خرد
نامرادی خار بسیارم نهادتا چو اوئی دست برخارم نهاد
گرچه این خاریست کار زان ارزد اینچون ز دست اوست صد جان ارزد این