خونیئی را کشت شاهی از عقابدید آن شب صوفیئی او را بخواب
در بهشت عدن خندان میگذشتگاه خرم گه خرامان میگذشت
صوفیش گفتا تو خونی بودۀدائماً در سر نگونی بودۀ
از کجا این منزلت آمد پدیدزانچه تو کردی بدین نتوان رسید
گفت چون خونم روان شد برزمیمیگذشت آنجا حبیب اعجمی
در نهان از زیر چشم آن پیر راهکرد در من طرفةالعینی نگاه
این همه تشریف و صد چندان دگریافتم از عزت آن یک نظر
هر که چشم دولتی بر وی فتادبر سر صدر سعادت پا نهاد
تا نیفتد بر تو مردی را نظراز وجود خویش کی یابی خبر
گر تو بنشینی بتنهائی بسیراه نتوانی بریدن بی کسی
پیر باید راهرا تنها مرواز سر عمیا در این دریا مرو
پیر را لابد ز راه آمد ترادر همه کاری پناه آمد ترا
چون تو هرگز راه نشناسی زچاهبی عصا کش کی توانی برد راه
نی ترا چشم است ونه ره کوته استپیر در راهت قلاووز ره است
هر که شد در ظل صاحب دولتینبودش در راه هرگز خجلتی
هر که او بادولتی پیوسته شدخار در دستش همه گلدسته شد