قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۱۵

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
گفت روزی شاه محمود از قضااوفتاده بود از لشکر جدا
باد تک می‬راند تنهائی یکیبر لب دریا بدیدش کودکی
در بن دریا فکنده بود شصتشه سلامی کرد و در پیشش نشست
کودکی اندوهگین بنشِسته دیدهم دلش خون گشته هم جان خسته دید
گفت ای کودک چرائی غمزدهمن ندیدم چون تو یک ماتمزده
کودکش گفت ای امیر پرهنرهفت طفلیم این زمان ما بی پدر
مادری داریم بر جاماندۀسخت درویشیم هر جا راندۀ
از برای روزی هر روز داممن دراندازم نشینم تا بشام
تا بگیرم ماهیئی با صد زجیرقوت ما این است هر شب ای امیر
شاه گفتا خواهی ای طفل دژمتا کنم انبازئی با تو بهم
گشت کودک راضی و انباز شدشاه اندر بحر شست انداز شد
شست کودک دولت شاهی گرفتلاجرم آن روز صد ماهی گرفت
آنهمه ماهی چو کودک دید پیشگفت این دولت عجب دارم ز خویش
طالعی داری بدولت ای غلامکاینهمه ماهی در افتادت بدام
شاه گفتا کم نباشی ای پسرگر ز ماهی گیر خود یابی خبر
دولت تو از من است این جایگاهزانکه ماهی گیر تو شد پادشاه
این بگفت و گشت بر مرکب سوارطفل گفتا قسم خود کن بر کنار
شاه گفتا قسم امروزی تراآنچه فردا صید افتد آن مرا
صید ما فردا تو خواهی بود و بسلاجرم من صید خود ندهم بکس
روز دیگر چون بایوان باز شدخاطر شه در پی انباز شد
رفت سرهنگی و کودک را بخواندشه بانبازیش بر مسند نشاند
بوالفضولی گفت شاها این گداستشاه گفتا هرچه هست انباز ما است
چون پذیرفتیم رد نتوانش کرداین بگفت وهمچو خود سلطان شکرد
کرد از کودک طلبکاری سئوالکز کجا آوردی آخر این جلال
گفت شادی آمد و شیون گذشتزانکه صاحب دولتی بر من گذشت