بود در کنجی یکی دیوانه خوارپیش او شد آن عزیز نامدار
گفت میبینم ترا اهلیتیهست در اهلیّت جمعیتی
گفت چون جمعیتی یابم ز کسچون خلاصم نیست از کیک و مگس
جملۀ روزم مگس دارد عذابجملۀ شب نایدم از کیک خواب
نیم پشه در سر نمرود شدمغز آن سرگشته دل پر دود شد
من مگر نمرود وقتم کز حبیبپشه و کیک و مگس دارم نصیب