مقاله تاسع عشر
در عذر مرغی دیگر
دیگری گفتش گنه دارم بسیبا گنه چون ره برد آنجا کسی
چون مگس آلوده گردد بیخلافکی سزد سیمرغ را در کوه قاف
چون ز ره سر تافت مرد بیگناهکی تواند یافت قرب پادشاه
گفت ای غافل مشو نومید ازولطف میخواه و کرم جاوید ازو
گر به آسانی بیندازی سپرکار دشوارت شود ای بیخبر
گر نبودی مرد تائب را قبولکی بدی هر شب برای او نزول
گر گنه کردی در اوهست بازتوبه کن کایندر نخواهد شد فراز
گر در آئی از در صدقی دمیصد فتوحت پیشباز آید همی