قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۲۳

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
یک شبی روح الامین در سدره بودبانگ لبیکی ز حضرت می‬شنود
بندۀ گفت این زمان می‬خواندشمی ندانم تا کسی میداندش
این قدر دانم که عالی بنده‬ایستنفس او مرده است و او دل زنده‬ایست
خواست تا بشناسد او را در زمانزو نگشت آگاه در هفت آسمان
در زمین گردید و در دریا بگشتنی ز کوهش یافت بازو نی ز دشت
سوی حضرت باز شد با صد شتابهمچنان لبیک می‬آمد جواب
از کمال عزت او را سر بگشتبار دیگر گرد عالم دربگشت
هم ندید آن بنده را گفت ای خداسوی او آخر مرا راهی نما
حق تعالی گفت عزم روم کندر میان دیر شو معلوم کن
رفت جبریل و بدیدش آشکارکانزمان می‬خواند بت را زار زار
پس زبان بگشاد و گفت ای بی‬نیازپرده کن در پیش من زین راز باز
آنکه در دیری کند بابت خطابتو بلطف خود دهی او را جواب
حق تعالی گفت هست او دل سیاهمی نداند زان غلط کرده است راه
گر ز غفلت ره غلط کرد آن سقطمن که می‬دانم نکردم ره غلط
هم کنون راهش دهم تا پیشگاهلطف ما خواهد شد اورا عذر خواه
این بگفت و راه جانش برگشاددر خداگفتن زبانش برگشاد
تا بدانی تو که این آن ملت استکانچه آنجا می‬رود بی‬علت است
گر بر این درگه نداری هیچ توهیچ نه افکنده کمتر پیچ تو
نی همه زهد مسلم می‬خرندهیچ بر درگاه او هم می‬خرند