خواجۀ شرع آفتاب جمع دینظل حق فاروق اعظم شمع دین
ختم کرده عدل و انصاف او بحقدر فراست برده ازمردان سبق
آنکه حق طه بر او خواند از نخستتا مطهر شد ز طاها و درست
آنکه دارد بر صراط اول گذرهست او از قول پیغمبر عمر
آنکه اول خلعت ازدارالسلاماو بدست آرد زهی عالی مقام
چون نخستش حق نهد در دست دستآخرش با خود برد آنجا که هست
کار دین از عدل او انجام یافتنیل مصر از زلزله آرام یافت
شمع جنت بود واندر هیچ جمعهیچکس را سایۀ نبود ز شمع
شمع را چون سایۀ نبود ز نورچون گرخت از سایۀ او دیو دور
چون سخن گفتی حقیقیت بر زباناز زر قلبی جدا گشتی عیان
گه ز درد عشق جان میسوختشگه ز نطق حق زبان میسوختش
چون نبی میدید کو میسوخت زارگفت شمع جنت است او آشکار