قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۲۸

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
گم شد از بغداد شبلی چند گاهکس بسوی او کجا می‬برد راه
باز جستندش بهر موضع بسیدر مخنث خانۀ دیدش کسی
در میان آن گروه بی‬ادبچشم تر بنشسته بود و خشک لب
سالکی گفت ای بزرگ راز جویاین چه جای تست آخر بازگوی
گفت این قوم‬اند از تر دامنیدر ره دنیا چه مردی چه زنی
من چو ایشانم ولی در راه دیننی زنی در دین نه مردی چند ازین
گم شدم در ناجوانمردی خویششرم می‬دارم من ازمردی خویش
هر که جان خویش را ایثار کردریش خود دستار خوان یار کرد
همچو مردان ذل خود کرد اختیارکرد بر افتادگان عزت نثار
گر تو بیش آئی ز موئی در نظرخویشتن را از بتی باشی بتر
مدح و ذمت گر تفاوت می‬کندبتگری باشی که او بت می‬کند
گر تو حق را بندۀ بتگر مباشور تو مرد ایزدی آذر مباش
نیست ممکن در میان خاص و عاماز مقام بندگی برتر مقام
بندگی کن بیش از این دعوی مجویمرد حق شو عزت از عزی مجوی
چون ترا صد بت بود در زیر دلقچون نمائی خویش را صوفی بخلق
ای مخنث جامۀ مردان مدارخویش را زین بیش سر گردان مدار