مقاله عشرون
در عذر مرغی دیگر
دیگری گفتش مخنث گوهرمهر زمانی مرغ شاخ دیگرم
گاه رندم گاه زاهد گاه مستگاه هست و نیست گاهی نیست هست
گاه نفسم در خرابات افکندگاه جانم در مناجات افکند
گه برد تا بنگرد دیو از رهمگه فرشته باز آرد ناگهم
من میان هر دو حیران ماندۀچون کنم در چاه زندان ماندۀ
هدهدش گفتا که ای حیران ز راهبر همه کس این چنین شد حکم شاه
این خصایل باشد اندر هر کسیزانکه مرد یک صفت نبود کسی
گر همه کس پاک بودی ازنخستانبیا را کی شدی بعثت درست
چون بود در طاعتت دلبستگیبا صلاح آئی بصد آهستگی
تا که نکند نفس عمری سرکشیتن فروندهد بآرام و خوشی
ای تنورستان غفلت جای توکردۀ مطلوب سر تا پای تو
اشک چون شنگرف اسرار دلستسیر خوردن چیست زنگار دلست
چون تودایم نفس سگ را پروریکم نیاید از مخنث گوهری