قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۳۰

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
بود اندر مصر شاهی نامدارمفلسی بر شاه عاشق گشت زار
چون خبر آمد ز عشقش شاه راخواند حالی مفلس گمراه را
گفت چون عاشق شدی بر شهریاراز دو کار اکنون یکی کن اختیار
یا تو ترک شهر و این کشور بگوییا نه در عشقم بترک سر بگوی
با تو گفتم کار تو یکبارگیسر بریدن خواه یا آوارگی
چون نبود آن مرد عاشق مرد کارکرد او از شهر رفتن اختیار
چون برفت آن مفلس بی‬خویشتنشاه گفتا سر ببریدش ز تن
حاجبی گفتا که هست او بی‬گناهاز چه سر ببریدنش فرمود شاه
شاه گفتا زانکه او عاشق نبوددر طریق عشق ما صادق نبود
گر چنان بودی که بودی مرد کارسر بریدن کردی اینجا اختیار
هر که بر وی سر به از جانان بودعشق ورزیدن بر او تاوان بود
گر ز من او سر بریدن خواستیشهریار از مملکت برخاستی
بر میان بستی کمر در پیش اوخسرو عالم شدی درویش او
لیک چون در عشق دعویدار بودسر بریدن بایدش زنهار زود
هر که در عشقم سرسر دارد اوبی‬شکی خوددامن تر دارد او
این بدان گفتم که تا هر بی‬فروغکم زند در عشق ما لاف دروغ