یک شبی عکاشه گفت ای حاضراناین جهان گر پر شود از کافران
وانگهی آن کافران بوالفضولاز سر صدقی کنند ایمان قبول
این تواند بود اما آمدندانبیا این صد هزار و بیستاند
تا شود این نفس کافر یک زمانیا مسلمان یا بمیرد در میان
این نیارستند کرد و آن رواستدر میان چندین تفاوت از چه خاست
ما همه در حکم نفس کافریمدر درون خویش کافر پروریم
کافر است این نفس نافرمان چنینکشتنش اولیتر است آسان چنین
چون مدد میگردد این نفس از دو راهپس عجب باشد اگر گردد تباه
دل سوار مملکت آمد مقیمروز و شب این نفس سگ او را ندیم
اسب چندانی که تازاند سواردر برابر میرود سگ در شکار
هرچه دل از حضرت جانان گرفتنفس از دل نیز هم چندان گرفت
هرکه این سگ را بمردی کرد بنددر دو عالم شیر آرد در کمند
هر که این سگ رازبون خویش کردگرد گفتش در نیاید هیچ مرد
هر که این سگ را کند بند گرانخاک او بهتر ز خون دیگران