آن دو روبه چون بهم همبر شدندپس بعشرت جفت یکدیگر شدندخسروی در دشت شد با یوز و بازآن دو روبه را ز هم افکند بازماده میپرسد زنر کای رخنه جوما کجا با هم رسیم آخر بگوگفت ما را گر بود از عمر بهردر دکان پوستین دوزان شهر