مقاله ثانی و عشرون
حکایت
دیگری گفتش که ابلیس از غرورراه بر من میزند وقت حضور
من چو با او برنمیآیم بزوردر دلم از غبن او افتاده شور
چون کنم کز وی نجاتی باشدموز می معنی حیاتی باشدم
گفت تا با تو بود این نفس سگاز برت ابلیس بگریزد بتک
عشوه ابلیس از تلبیس تستدر تو یک یک آرزو ابلیس تست
گر کنی یک آرزوی خود تمامدر تو صد ابلیس زاید والسلام
گلخن دنیا که زندان آمده استسر بسر اقطع شیطان آمده است
دست از اقطار او کوتاه دارتا نباشد هیچ او را با تو کار