قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۴۲

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
کرد آن بازاری آشفته کاراز سر عجبی سرائی زرنگار
عاقبت چون شد سرای او تمامدعوتی آغاز کرد از بهر عام
خواند خلقی را بصد ناز و طربتا سرای او ببینند ای عجب
روز دعوت مرد بیخود می‬دویداز قضا دیوانۀ او را بدید
گفت خواهم این زمان کایم بتکبر سرای تو ریم ای خام رک
لیک مشغولم مرا معذور داراین بگفت و گفت زحمت دور دار