قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۴۳

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
دیدۀ آن عنکبوت بیقراردر خیالی می‬گذارد روزگار
پیش گیرد و هم دور اندیش راخانۀ سازد بکنجی خویش را
بوالعجب دامی بسازد از هوستا مگر در دامش افتد یک مگس
چون مگس در دامش آید سرنگونبرمگداز عرق آن سرگشته خون
بعد از آن خشگش کند بر جایگاهقوت خود سازد ازو تا دیرگاه
ناگهی باشد که آن صاحب سرایچوبی اندر دست برخیزد ز جای
خانه آن عنکبوت و آن مگسجمله ناپیدا کند در یک نفس
هست دنیا آنکه در وی ساخت قوتچون مگس در خانۀ آن عنکبوت
گر همه دنیا مسلم آیدتگم شود تا چشم برهم آیدت
گر به شاهی سرفرازی می‬کنیطفل راهی پرده بازی می‬کنی
ملک مطلب گر نخوردی مغز خرملک گاوان را دهند ای بیخبر
هر که از کوس و علم درویش نیستدور ازو که باد و بانگی بیش نیست
هست بادی در علم در کوس بانگباد و بانگی کمتر ارزد نیم دانگ
ابلق بیهودگی چندین متازدر غرور خواجگی چندین مناز
پوست آخر درکشیدند از پلنگدرکشند از جسم تو هم بی‬درنگ
چون محال آمد پدیدار آمدنگم شدن یا سرنگونسار آمدن
نیست ممکن سرفرازی کردنتسر بنه تا چند بازی کردنت
یا بنه سر سروری دیگر مکنیا ازین افزون ببازی سر مکن
ای سرای و باغ تو رندان توخانمان تو بلای جان تو
درگذر زین خاکدان پرغرورچند پیمائی جهانی پر ز شور
چشم همت برگشا و راه بینپس قدم در نه در او درگاه بین
چون رسانیدی بدان درگاه جانخود بکنجی تو ز عزت در جهان