قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۴۴

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
پس سبک مردی کرانجان می‬دویددر بیابانی بدرویشی رسید
گفت چون داری تو ای درویش کارگفت آخر می چه پرسی شرم دار
مانده‬ام در تنگنای این جهاننیک تنگست این جهانم این زمان
مرد گفتش آنچه گفتی نیست راستدر بیابان فراخت تنگناست
گفت اگر اینجانبودی تنگناتو کجا افتادۀ هرگز بما
گر ترا صد وعدۀ خوش می‬دهدآن نشان زان سوی آتش می‬دهد
آتش تو چیست دنیا درگذرهمچو شیران کن از این آتش حذر
چون حذر کردی دل خویش آیدتپس سرای دلخوشی پیش آیدت
آتشی در پیش و راهی سخت دورتن ضعیف و دل اسیر و جان نفور
تو زجمله فارغ و پرداختهدر میان کاری چنین بر ساخته
گر بسی دیدی جهان جان برفشانکز جهان نه نام داری نه نشان
گر بسی بینی نه بینی هیچ توچند گویم بیش از این کم پیچ تو