ابلهی را میوۀ دل مرده بودصبر و آرام و قرارش برده بود
از پس تابوت میشد سوگواربیقرار و وانگهی میگفت زار
کای جهان نادیدۀ من چون شدیزار و ناکام از جهان بیرون شدی
بیدلی چون این شنید و کار دیدگفت صد بار این چمن این خار دید
گر جهان باخویش خواهی برد توهمچنان نادیده خواهی مرد تو
تا که تو نظاره عالم کنیعمر شد کی درد را مرهم کنی
تا نپردازی تو ازنفس خسیسدر نجاست هست گم جان نفیس