قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۴۹

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
تاجری مالی و ملکی چند داشتیک کنیزک با لبی چون قند داشت
ناگهش بفروخت تا آواره شدپس پشیمان گشت و بس بیچاره شد
رفت پیش خواجه او بیقرارمی‬خریدش باز افزون از هزار
ز آرزوی او جگر می‬سوختشخواجۀ او باز می‬نفروختش
هر دمی رفتی میان ره مدامخاک بر سر می‬فشاندی بر دوام
زار می‬گفتی که این داغم بس استاین چنین داغی سزای آن کس است
کز حماقت رفت و چشم عقل دوختدلبر خود را بدیناری فروخت
روز با زاری چنین آراستهتو زیان خویشتن را خواسته
هر نفس زانفاس عمرت گوهریستسوی حق هر ذره تو رهبریست
از قدم تا فرق نعمتهای اوستعرضه کن بر خویش نعمتهای دوست
تا بدانی کز که دور افتادۀدر جدائی بس صبور افتادۀ
حق ترا پرورد در صد عز و نازتو زنادانی بغیری مانده باز