قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۵۰

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
خسروی می‬رفت در دشت شکارگفت ای سگبان سگ تازی بیار
بود خسرو را سگی آموختهجلش از اکسون واطلس دوخته
از گهر طوق مرصع ساختهفخر را در گردنش افراخته
از زرش خلخال ودست ابرنجنشرشته ابریشمین در گردنش
شاه آن سگ را سگ بخرد گرفترشته آن سگ بدست خود گرفت
شاه می‬شد در قفاش آن سگ دواندر ره سگ بود مشتی استخوان
سگ نمی‬شد کاستخوان افتاده بودبنگرست آن شاه و سگ استاده بود
آتش غیرت چنان بر شاه زدکاتشی اندر سگ گمراه زد
گفت آخر پیش چونمن پادشاهسوی غیری چون توان کردن نگاه
رشته بگسست آن شه و گفت این زمانسر دهید این بیخبر را درجهان
گر بخوردی سوزن آن سگ صدهزاربهترش بودی که کرد آن زشت کار
مرد سگبان گفت سگ آراسته استجملۀ اندام او برخاسته است
گرچه این سگ دشت و صحرا را سزاستاطلس و زر و گهر ما را سزاست
شاه گفتا همچنین بگذار و رودل ز زر و سیم او بردار و رو
تا اگر با خویش آید بعد ازینخویش را آراسته بیند چنین
یادش آید کاشنائی یافته استوز چو من شاهی جدائی یافته است
ای در اول آشنائی یافتهو آخر از غفلت جدائی یافته
پای در عشق حقیقی نه تمامنوش کن با اژدها مردانه جام
زانکه اینجا پای دار اژدهاستعاشقان را سر بریدن خونبهاست
آنچه جان مرد را شوری دهداژدها را صورت موری دهد
عاشقانش گر یکی وگر صدانددر ره او تشنه خون خوداند