قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۵۱

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
چون شد آن حلاج بردار آن زمانجز اناالحق می نرفتش بر زبان
چون زبان او همی نشناختندچار دست و پای او انداختند
زرد شد چون ریخت از وی خونبسیسرخ کی ماند در آن حالت کسی
زود درمالید آن خورشید راهدست ببریده بروی همچو ماه
گفت چون گلگونه مرد است خونروی خود گلگونه تر کردم کنون
تا نباشم زرد در چشم کسیسرخ روئی باشدم اینجا بسی
هر که را من زرد آیم در نظرظن برد کاینجا بترسیدم مگر
چون مرا از ترس یکسر موی نیستجز چنین گلگونه اینجا روی نیست
مرد خونی چون نهد سرسوی دارشیر مردیش این زمان آید بکار
چون جهانم حلقۀمیمی بودکی چنین جائی مرا بیمی بود
هر که را با اژدهای هفت سردر تموز افتاد دایم خفت و خور
این چنین بازیش بسیار اوفتدکمترین چیزش سردار اوفتد