مقتدای دین جنید آن بحر ژرفیک شبی میگفت در بغداد حرف
حرفهائی کز بلندیش آسمانسر نهاده تشنه دل بر آستان
داشت برنائی جنید راهبرهمچو خورشیدی یکی زیبا پسر
سر بریدند آن پسر را زار زارپس میان جمع افکندند خوار
چون بدید آن سر جنید پاکبازدم نزد وانجمع را دل داد باز
گفت آندیکی که امشب بس عظیمبر نهادم من در اسرار قدیم
پخت باید اندر آن آشی چنینهم بود زین بیش و کم نبود ازین