مقاله سادس و عشرون
در عذر مرغی دیگر
دیگری گفتش که میترسم ز مرگوادی دور است و من بی زاد وبرگ
این چنین کز مرگ میترسد دلمجان برآید در نخستین منزلم
گر منم میر اجل با کار و بارچون اجل آید بمیرم زار زار
هر که یابد از اجل یک تیغ دستهم قلم شد دست هم تیغش شکست
ای دریغا کز جهانی دست و تیغجز دریغی نیست در دست ای دریغ
جملگی زیر زمین بر خفتهاندبلکه ناخفته همه آشفتهاند
مرگ بنگر تا چه راهی مشکل استکاندرین ره گورش اول منزلست
گر بود ازتلخی مرگت خبرجان شیرینت شود زیر و زبر
هدهدش گفت ای ضعیف ناتوانچند خواهی ماند مشتی استخوان
استخوانی چند بر هم ساختهمغز را در استخوان بگداخته
تو نمیدانی که عمرت بیش و کمهست باقی از دو دم تا نیم دم
تو نمیدانی که هر کو زاد مردشد بخاک و هرچه بودش باد برد
هم برای مردنت پروردهاندهم برای بردنت آوردهاند
هست گردون همچو طشت سرنگونوز شفق این طشت هر شب غرق خون
آفتاب تیغ زن در گشت اواین همه سر میبرد در طشت او
تو اگر آلوده گر پاک آمدیقطره آبی که با خاک آمدی
قطره آب از قدم تا فرق دردکی توانی کرد با دریا نبرد
گر تو عمری در جهان فرماندهیهم بسوزی هم بزاری جان دهی