قرآن کریمبه زبان فارسی

رو نهادن آن بندهٔ عاشق سوی بخارا

مثنوی معنوی — دفتر سوم — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (شش دفتر)

رو نهاد آن عاشق خونابه‌ریز دل‌طپان سوی بخارا گرم و تیز

ریگ آمون پیش او همچون حریر آب جیحون پیش او چون آبگیر

آن بیابان پیش او چون گلستان می‌فتاد از خنده او ، چون گل‌   ستان

در سمرقندست قند اما لبش از بخارا یافت و آن شد مذهبش

ای بخارا عقل‌افزا بوده‌ای لیکن ازمن عقل و دین بربوده‌ای

بدر می‌جویم از آنم چون هلال صدر می‌جویم درین صف نعال

چون سواد آن بخارا را بدید در سواد غم بیاضی شد پدید

ساعتی افتاد بیهوش و دراز عقل او پرید در بستان راز

بر سر و رویش گلابی می‌زدند از گلاب عشق او غافل بدند

او گلستانی نهانی دیده بود غارت عشقش ز خود ببریده بود

تو فسرده درخور این دم نه‌ای با شکر مقرون نه‌ای گرچه نیی

رخت عقلت با توست و عاقلی کز جنودا لم تروها غافلی